‏نمایش پست‌ها با برچسب باجه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب باجه. نمایش همه پست‌ها

این‌رو هادی فرستاد

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه ، اعتراف، عمرن نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا

فردا 7 صبح، بادجه‌ی جدید از ایران خودرو، به امید خدا

باورت می‌شه؟! فردا دوباره می‌خوام برم در خدمت ایران‌خودرو باشم! اون‌هم بعد از یک ماااه. کم کم داشت دلم براشون تنگ می‌شد!!
حالا این‌جارو داشته باش، الان یه 2هفته‌ای هست که دارم دنبال اون شماره‌ای که ازش نوبت می‌گرفتم می‌گردم (مرکز تماس ایران‌خودرو؟)
یه شماره داشتم (72271) که البته ار هرجا هم که می‌پرسی همین‌رو بهت می‌دن (از 118، از دفتر مرکزی خود ابران‌خودرو، از امداد خودرو و ..) که وقتی زنگ می‌زنی می‌گه:

مشترک گرامی، این شماره قطع می‌باشد!!

زکی(TM)

از رفیقم یه شماره‌ی 8 رقمی گرفتم، زنگ ردم اون‌هم همین شماره رو پیشنهاد کرد، گفتم آقا این قطعه باور کن، گفت نه. گفتم بابا خودت بگیر ببین خوب!! گفت چه‌جوری؟ گفتم یعنی اون‌جا تلفن ندارین؟!؟ گفت صبر کن، … حسسسسسسسسسسسسسسسن، حسسسسسسسسسسسسن …
بعدش گفت، الان وقت ناهاره!! بعد از 13:30 زنگ بزن!!!
گفتم یعنی وقت نهار تلفن‌ها رو از مخابرات قطع می‌کنن؟؟!؟!؟
به جان خودم این‌چیزا فقط و فقط تو ایران‌خودرو (و البته شرکت مخابرات) اتفاق می‌افته.

خلاصه بعد از 13:30 زنگ زدم و بالاخره یه خانم محترمی گوشی رو برداشت:

من: سلام، سرکار خانم شما شمارتون خرابه؟ من الان 2هفته‌ای هست دارم سعی می‌کنم تماس بگیرم موفق نمی‌شم.
ایشون: نه، اشکالی ندارن شماره‌ها. شما اولین نفری هستید که این‌رو می‌گین..
من: باشه، حالا می‌شه لطفا یه نوبت به من بدین.
ایشون: نه، متاسفانه الان سیستممون قطعه!!! لطفا نیم‌ساعت دیگه تماس بگیرید.
ای بابا، ای … به اون سیستمتون و خودتون.
من: باشه، بعدا تماس می‌گیرم.

خلاصه بعد از 2-3 بار تماس گرفتن مجددا، موفق شدم که سیستمشون وصل شه:

من: آقا لطفا یه نوبت به من بدین، شماره‌ی شاسی ماشین هست…
ایشون: به نام…. دیگه؟!
- بله، درسته.
- 206، SD دیگه؟
- SD چیه؟ صندوق دار؟! نه داداش، ماشین مال 83است، صندوق‌دار نبوده اون‌موقع اصلا.
- چرا، آقا، SDی دیگه.
- ای بابا، آقا من الان 4ساله دارم سوارش می‌شم صندوقش رو ندیدم، شاید جا مونده تو کارخونه…
- پس لطفا یه‌بار دیگه شماره‌ی شاسی رو بدین..
-دههِ!؟!؟ تو که نام صاحب ماشین رو درست گفتی…. خیلی خوب بابا، حالا یادداشت کن دوباره…

خلاصه بعد از گذشتن از خان ششم، موفق شدم مجوز ورود به خان هفتم که همانا باجه‌ی ایران‌خودرو باشد را دریافت کنم.
آخرش گفتم آقا ببخشید، این نمایندگی‌هاتون درجه‌بندی دارن؟! آخه من تاحالا 5- 6 بار بردم یه‌جا موفق نشدن مشکلم رو حل کنن، درضمن، اون‌جا رو فاکتورم می‌نویسه نمایندگی درجه‌ی 2، یعنی ممکنه یه جایی درجه‌ی 1 باشه؟! می‌شه برم اون‌جا شاید بتونن حل کنن؟!
- ما فقط چندتا نمایندگی مرکزی داریم!!!
- خوب بعله، البته and my cousin is handsome…!!!

ای بابا

من مطمئنم اگر بهشت و جهنمی درکار باشه، واگر قرار باشه این کفار و منافقین برن جهنم، یکی از اتفاقای که براشون می‌افته، اینه که وقتی می‌شینن پای رایانه‌هاشون و می‌خوان به اینترنت وصل بشن:

اول این‌که: برای اتصال به اینترنت، حتما باید از Dial-up استفاده کنن، حالا به فرض محال این‌که به بعضی‌هاشون که کمتر کافر و منافق بودن ADSLهم بدن، حتما باید یه 20-30ماهی توی صف (صف باجه!) باشن که نوبتشون بشه، بعدش هم فقط می‌تونن سرعت 128 بگیرن؛

دوم این‌که: هر ده تا سایتی که می‌خوان برن، توی 9تا سایتش با این پیغام مواجه می‌شن:

مشترک گرامي

مسدود بودن اين سايت طبق دستور مقامات محترم قضايي انجام گرفته  است ….

و بالاخره سوم این‌که: بازم به فرض محال که یه سایتی رو پیدا کردن که به این پیغام «مرجوعشون»(TM) نکرد، درعوض با این‌یکی  مواجه خواهند شد:

We are sorry but analysis of your internet protocol (IP) address does not permit us to complete your Cisco registration at this time.
You are transacting from a territory that is not authorized to receive Cisco products without a government issued license. If you believe this is an error please email:
export@cisco.com
When you contact Cisco, we will need your error code and transaction number. Your error code and transaction number are:
Transaction Number: 117449273
Error Code:;;;;;;;;;;;;; IP103
(Territories are: Cuba, Iran, Iraq, Libya, North Korea, Syria, and Sudan.)

 

بزک نمیر بهار میاد….

بدون شرح

دیگه حاضر نیستم حتی یک کلمه درموود این ایران خودرو بگم، حتی ناسزا هم دیگه سزا نیست بهش بدم…

فقط بگم که ماشین رو امروز دوباره!! گرفتم. یه صورت‌حساب دیگه رو هم پرداخت کردم و آخرش….

ماشین هنوز از در نیومده بود بیرون دوباره به همون اشکال خورد…

گفت می‌خوای…….

گفتم هیچی نمی‌خوام. هیچی. در رو باز کن که برم.
اومدم بیرون.

داستان مار و پونه (پونه یا شبنم ؟ شایدم سارا!؟ :-b)

شص(=60) بار قسم خورده بودم که دیگه پام‌رو نذارم تو این ایران‌خودروی ** **. ولی ظاهرا این داستان تمومی نداره! نه که من خیلی خوشم میاد هی برم اون‌جا، خدا هم قربونش برم حواسش هست، هی کارم رو می‌اندازه بهشون.

بعد از یک هفته که بدون ماشین طی‌الارض می‌کردم(و انصافا اشکم در اومد) امروز رفتم ماشین رو ببرم یه‌جای دیگه به‌جز باجه‌های خود ایران خودرو.
آدرس 2-3 جا رو از بروبچ گرفته بودم، اما چون ماشین راه نمی‌رفت!! خیلی انتخابی نداشتم، لاجرم رفتم تا همین سر کوچه ببینم می‌شه کاریش کرد یا نه.
یه 10-15 دقیقه دم در وایستادم تا اوستا تیلیفنش تموم شه. بعدش اومد گفت: «هان؟!»

گفتم شرمنده‌ عزیزِ دل برادر که مزاحم اوقاتتون شدم، لطفا عنایت فرموده و گوشه‌ی چشمی به این اتول بنده‌ی حقیر داشته باشید، باشد که رستگار شود.
فرمودند: «چش هس(ظاهرا منظورشون هست بود) حالا!؟»
عرض کردم: «خیس که می‌شه، راه نمی‌ره!! »
فرمودند: «سیم‌کشیش مجٌل داره، الان که مینی(می‌بینی؟) وخ(وقت؟) ندارم، برو یه‌وخ بیا وخ داشه باشم…»

با لبخند ملیحی عرض کردم: «سلام من را به مادر رسانده، از ایشان تشکر کنید. خدا نگهدار»

اومدم خونه و توی راه هی به‌خودم فحش می‌دادم که آخه برای چی باجه‌ی به اون راحتیِ ایران‌خودرو رو رها کرده و به‌دنبال باجه‌های سیار می‌گردم.
تا رسیدم گوشی رو برداشتم و … الو 118؟ شماره‌ی مرکز رزرو جا در باجه‌ی ایران‌خودرو رو بدین لطفا….
برای شنبه صبح دوباره وقت مرجوع شدن گرفتم. حالا گیرم این‌جاست که شنبه 7:30 باید سر کلاس باشم، 8:00 باید برم تو باجه…. پیدا کنید پرتغال فروش را….
نمی‌دونم کلاس رو بپیچونم، یا برم نیم‌ساعت بشینم و پاشم بیام بیرون…
عجب گرفتاری شدم….

پیام تسلط بر فضا: عدم نیاز به جوی آب

خدارو شکر که این ماهواره رو هوا کردیمااا
وگرنه ممکن بود مردم دنیا فکر کنن که ما جوب آب هم نمی‌تونیم دست کنیم:

IMAGE_079 IMAGE_080
  اگر گفتین کدومش جوبه؟!

 

 

 

حالا دیگه باخودشون حساب نمی‌کنن که این جوب تاحالا 60بار درست شده!

برگ زرینی دیگر در کارنامه‌ی شرکت معظم ایران خودرو

خوب شد این ماشین رو بردم تعمیرگاه که برای بار چهارم مشکلش رفع بشه‌هااااا.

وگرنه امروز زیر بارون اون‌هم وسط اتوبان یهو ماشین خاموش می‌شد و بعد از کلی سلام-صلوات مجبور می‌شدم با دور موتور 1.5 تا خود دانشگاه برم. تازه نیم‌ساعت هم به کلاس یک‌ساعت و نیمیم دیر می‌رسیدم…

«نحن فاتحون» یا «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی»...

یه وقتایی دقیییقا لحظه‌ی آخر آدم دچار تیر غیب می‌شه!
درست مثل وقتی که طرفداره بایرن‌مونیخی و فینال جام باشگاه‌های اروپا رو 1-0 از منچستریونایتد جلویی، اما دقیقا تو دقایق 90 و 91 دوتا گل می‌خوری و به‌قول خیابانی گل دوم آب سردی می‌شه بر پیکرت....

ولی انصافا یه وقتایی هم برعکس، دقیقه‌ی 95، اون‌هم درحالی که داور فقط 4 دقیقه وقت اضافه اعلام کرده بوده تیم محبوبت به گل می‌رسه!

امروز از صبح گمرک بودم، اون‌هم درحالی که 6تا کلاس تو دانشگاه داشتم. البته این 6تا از اون 6تاها نیستا، وااااقعا 5+1 کلاس داشتم!
از صبح رفتم گمرک، به این امید که حول و حوش 10-11 کاراها رو بسپرم به پیمان و برم دانشگاه. اما بد کور خوندم!
درحالی که دیروز با هزار زحمت همه‌ی بار رو ارزیابی کرده بودیم، امروز صبح که رفتیم برای واریز پول و گرفتن پروانه، دیدیم به راحتی هرچه تمام‌تر، روی اظهار نامه‌مون زدن: 2بار ارزیابیNerd
خلاصه تا 11 مشغول ارزیابی مجدد بارها بودیم.
بعدش که دوباره رفتیم برای دریافت پروانه، یه قانون جدید دیگه دیدیم:

تمام تجهیزات شبکه‌های کامپیوتری، احتیاج به مجوز مخابرات دارند!!!!!

ای بابا.....
آخه پدرت خوب، مادرت خوب، 4تا سوئیچی که من می‌خوام تو شبکه‌ی داخلی خودم استفاده کنم، چه ربطی به مخابرات داره؟!؟؟!؟!
خلاصه الا و لالله که مجوز می‌خواد!
حالا این درحالیه که بار قبلی‌مون که امیدوار بودیم شنبه ترخیص بشه، به‌خاطر دریافت همین مجوز کوفتی رفته واسه حداقل 10-15 روز دیگه! البته اون یکی معقول بود، چون توش Access Point بی‌سیم داشت، اما بابا این که همش سوئیچهCrying...
حالا مارو بگو که امیدوار بودیم که این یکی رو بتونیم امروز دربیاریم، که این‌هم «یک گل دیگه» شد!  (یعنی داشت می‌شد):
خلاصه پاشدیم رفتیم فرودگاه مهرآباد، پیش متخصصCool مخابرات!
این آقای متخصص محترم، یه برادری بودن حدود 40 ساله، با یه عینک ته استکانی بند دار، قدی کوتاه و خوب طبیعتا شکمی قلنبهNerd (حتی قلنبه‌تر از شکم خودمBig Grin)

آقا برگه‌ها رو گرفتن و فرمودن : «کاتالوگاش کو؟!؟!» پیش خودم گفتمم: «آخه پدرجان، گیرم که من کاتالوگ‌ها رو دادم به شما، چی ‌میخوای از توش در بیاری؟! مگه اصلا چیزی متوجه می‌شی؟!؟»

بعدش‌هم یه برگه‌دادن و فرمودند: «از این به تعداد اقلام بارتون کپی می‌گیرید، پس از این‌که  با دقت پرش کردین، می‌دید مدیرعاملتون امضا می‌کنند و مهمور به مهر شرکت، بیاریدش این‌جا»
گفتم: بزرگوار، این‌ها رو هفته‌ی پیش واسه‌ی اون تجهیزات بی‌سیم گفتی، به دیده‌ی منت رفتیم همین‌کارو کنیم، آخه این تجهیزات چه ربطی به مخابرات داره!؟
فرمودند: ربط داره آقا، ربط داره، شما می‌خواین این سوئیچ رو چی‌کار؟
گفتم: کامپیوترهامون رو بهش وصل کنیم،
گفت: خوب دیگه، بعدشم وصلش کنید به اینترنت!!!
پیش خودم گفتم: نه‌خیر، انگاری این داداشمون هم فهمیده که من قراره پنج‌شنبه امتحان شبکه‌رو بیفتمCrying، داره متلک بارمون می‌کنه.

گفتم ای بابا، اصلا خر ما از کرگی دم نداشت، آخه پدر من، این که می‌ره برای هفته‌ی بعد!!، آخه تنها چیزی که از ماخواستن، این بوده که شما بفرمایید که این تجهیزات رادیویی نیستند و تجهیزات معمولی‌اند!
گفت دیگه خود دانید، ما رو از اتاقش انداخت بیرون، درب رو بست و رفت!!
حالا اون فرمی که دادن بهمون جالبه، من فقط بند 2 از تعهدات متقاضی رو می‌خونم:

2- تجهیزات از کیفیت کافی برخوردار بوده و استفاده‌ی از آن‌ها باعث افت کیفیت ارتباطات مخابراتی نمی‌شود.....
At wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits endAt wits end

آخه لامصب‌ها، صحبت کردن شما مخابراتی‌ها از کیفیت، کمثل صبحت کردن شیرفرهاد برره از فرهنگه که.....

خلاصه من که کارد می‌زدی خونم در نمی‌اومد، ساعت شده بود حدوده 1، من تا همین‌جاش 3تا کلاسم رو از دست داده بودم و کار این‌جا هم که هیییییچ پیشرفتی نداشت. زنگ زدم شرکت و بعد از کلی سلام رسوندن به فک‌وفامیل مخابرات، بهشون گفتم که امروز بارهامون ترخیص نمی‌شه و بهتره با پر کردن این فرم‌ها که می‌فرستم، امیدوار باشن که فردا بتونن ترخصیص رو تموم کنن.چون من دیگه عمرا فردا شرکت بیا نیستم و باید بشینم 4خط درس بخونم...
از اون‌طرف، دوستی که کارای ترخیص رو برامون انجام می‌داد، دید من اوضاعم خیلی پریشون شده، گفت بریم فعلا پول بانک رو بریزیم،..
پول رو که ریختیم، برگشتیم پیش مسئول درب خروج که دفه‌ی قبلی گفته بودن بریم مخابرات. البته انصاف نیست اگر نگم که این آقای مسئول درب فروش، هم از نظر ظاهر و هم نحوه‌ی صحبت کردن و هم مدل برخورد، 3682 درجه با بقیه تفاوت داشت!!

حالا حتما می‌گین چون کارم رو راه انداخته دارم این‌جوری می‌گم؟!
حالا گیرم که این‌طور باشه، آخه کار راه انداختن چه اشکالی داره؟! چرا بقیه این کار رو نمی‌کنن؟!
انصافا ما این‌بارNerdهییییچ کار غیرقانونی انجام نداده بودیم، ارزش‌هامون کااااملا واقعی بودن و تمام تعرفه‌ها رو بر اساس همون‌چیزایی که باید می‌بود اعلام کرده بودیم. ولی باور کنید از اول تا آخر به چشم خلاف کار بهمون نگاه می‌کردن و یا دنبال پول گرفتن بودن، یا دنبال مچ گرفتن!!

خلاصه، به این آقای مسئول درب خروچ گفتیم که قضیه این‌طوری شده و مخابرات چنین گفته، حالا هرچی شما دستور بفرماییند، ما همون‌کار رو می‌کنیم، اون بنده‌ی خدا هم یه سری تکون داد گفت، باشه، ببرید... و فرم رو امضا کرد!!!!
البته یه چندتا سئوال هم پرسید، یکی این‌که مطمئنید که این‌ها تجهیزات WAN نیستند؟! که گفتم آره، اون‌هم هرچند شک داشت، ولی خدا خیرش بده، مبلغ رو که دید خیلی زیاده، زیر لب گفت: اوه، اینم که 30%اش خیلی می‌شه و فرم رو امضا کرد، فقط از من پرسید که WS مخفف چیه که اول همه‌ی سوئیچ‌های سیسکو هست!؟! منم گفتم: نمی‌دونمNerd! (البته بعدا از بروبچ پرسیدم و برگشتم بهش گفتم ظاهرا که به معنی Workgroup Switch هستش)

آقا فرممون رو که امضا کرد، من دیگه داشتم باااااااال در میاوردم...
سریع رفتیم کارای دیگه‌رو انجام دادیم و رسیدیم به بارگیری که گفتن نه دیگه، فقط تا 1 وقت داشتین بارگیری کنید، الان دیگه دیر شده، برید فردا..... که باز خدا خیرش بده اون بنده‌ی خدا رو، رفتیم پیشش و فرممون رو امضا کرد ( من دیگه این آخرهاش رو خیلی خلاصه کردم، خسته شدم بابا، چه‌قدر بنویسم!!؟)
وقتی بارگیری کردیم و داشتیم حرکت می‌کردیم به سمت شرکت، من بدجنسی کردم و به بروبچ خبر ندادم که داریم می‌آیم که سورپرایز بشن. همین هم شد،...

آخر شب داشتم با خودم فکر می‌کردم، همیشه فقط شعبون‌ها رو می‌بینم، حالا یه‌بارم که رمضون شده، بذار بنویسمش دیگه Winking

 

 

پی.اس: حالا امیدوارم که پنج‌شنبه هم همین‌طوری بشه ... Praying

تا ساعتی دیگر در باجه‌ی ایران خودرو

فردا (یعنی تا ساعاتی دیگه) برای بار چهارمه که ماشین رو می‌خوام برای این اشکالش ببرم نمایندگی!
اشکالش اینه که وقتی خیس می‌شهBig Grin چراغ موتور (انژکتور؟) روشن می‌شه و موتور کارای عجیب-غریب می‌کنه.
یا دور موتور از 1.5 بالاتر نمی‌ره، یا می‌ره بالا و از 1.5 پایین‌تر نمی‌آد!!
یا این‌که هی بالا پایین می‌ره و نوسان می‌کنه.
هربار هم یه چیزی می‌گن، سنسور اکسیژن؟!\ درچه‌ی گاز؟! ...
با این‌که ماشین سیستم کامپیوتری داره و با دستگاه عیب و ایرادش مشخص می‌شه، اما من خیلی با این نکته که چرا متوجه نمی‌شن اشکال چیه گیر ندارم بیشتر دلم از جای دیگه خونه....
بذار بقیه‌ی داستان دفعه‌ی قبل رو تعریف کنم:

تا اون‌جا گفتم که بالاخره با محمد رفتیم باتری خریدیم. باتری رو که بردم تعمیرگاه، خیلی شلوغ-پلوغ بود، هرکی-هرکی بود، منم باتری رو از ماشین پیاده کردم و بردم تو تا دم‌در اون سالنی که ماشین‌ها اون‌جا بودن. انصافا هم خیلی سنگین بود.
تا رسیدم اون‌جا گفتم بابا یکی بیاد این‌رو از من تحویل بگیره...
چشمتون روز بد نبینه، یهویی یکی فریاد کشان اومد که ....
- «آهاااای چرا این‌رو آوردی این‌جا... حراست، حراست، باید این‌رو ببری اون‌جا تحویل بدی...»
«برش دار، برش دار ببرش دم در تحویلش بده، نکنه توش بمب باشه؟!؟!؟»
من‌رو می‌گی؟!؟! دلم می‌خواست با پشت دست برنم تو دهنش که خفه شه‌هاااا... گفتم:
- مرد حسابی، من رو که خوتون فرستادین برم باتری بخرم، حالا هم که آوردمش، از دم در تا این‌جا (حدود 100 متر راه بود) هیچ‌کس ندیده من این‌رو دارم خِرکش می‌کنم تا این‌جا که رسیده یهو یادتون افتاده!؟
یه‌جای لقت، بردار خودت ببر هرکجا که می‌خوای ببینم. مردک .... اگر این توش بمب بود که من خودم الان این‌جا وای‌نستاده بودم.....
خلاصه یکی اومد قضیه رو فیصله داد و مارو از هم جدا کرد. باتری رو از من تحویل گرفتن و من رفتم تو اتاق انتظار که کار ماشین رو تموم کنن.


ساعت حدودا 3-3:30 شده بود. اون کسی که مسئول ماشین من بود اومد و من‌رو کشید کنار و گفت:
- آقا این لرزش داشبوردت از دسته‌ی موتوره که خرابه، حالا ما این‌جا دسته‌ی موتور نداریم، اگر می‌خوای ماشین رو امروز تحویل بگیری، خودت برو یکی بخر بیار..
ای بابا، ... به این تعمیرگاه که نه باتری داره، نه دسته‌ی موتور.
شانس آوردم محمد رو مرخص نکرده بودمCool. دوباره سیخش کردم که پاشو من‌رو ببر دسته موتور بخریم.
راه افتادیم، رفتیم خریدیم و برگشتیم. ساعت هم حدود 4 شده بود. دسته‌ی موتور رو دم در تحویل حراست دادم و دوباره رفتم تو اتاق انتظار..
ساعت 4:30 که شد دیدم اون رفیقمون که مسئول ماشین من بود، اومده لباساشو عوض کرده داره می‌ره!؟؟!!؟ SurpriseAngry
ای بابا، گفتم داداش کار ماشین من تمومه دیگه انشاالله؟!
گفت: نه‌دیگه، به امید خدا فردا .....AngryAngryAngry

ای خدااااااااااااااااااااا گفتم مرد حسابی، آخه مگه من‌رو مسخره کردین؟! اون از صبح و تحویل ماشین گرفتنتون، اون از قضیه‌ی خرید باتری و دسته موتور، اینم از الان که می‌گی باید بمونه فردا؟!
آخه مگه من مامور حرید شما ام که از ظهر من‌رو از کار و زندگی انداختین فرستادین این‌ور-اون‌ور!؟! حالا برو ماشین رو بیار هرکاری تا حالا کردی کردی، من ماشین رو می‌خوام ببرم....
گفت: نه آخه نمی‌شه، الان وسط کارشه، مسئولیتی داره، مسئولیتی با خودته ... قال کذالک...
گفتم چشمم کور، تا من باشم از این‌ورا پیدام نشه، هرچی هست من ماشین رو می‌خوام ببرم. برو بیارش.
گفت باشه، ولی باید این فرم رو امضا کنی که مسئولیتی با خودته..

فرم رو که آور هرچی از دهنم در اومد توش نوشتم (حالا نه هرچیه هرچی، خیلی چیزایی دیگه هم در می‌اومد که انصافا دیگه نمی‌شد نوشت). ولی نوشتم که بابا، بنده غلط کردم، نمی‌دونستم متخصص‌های این‌جا این‌قدر بی‌لیاقت و بی‌کفایتن، بنده دیگه قول می‌دم این‌ورا پیدام نشه...
آقا ماشین رو که آورد، گفتم خیلی خوب، حالا اون دسته موتوری هم که خریدم رو تحویلم بده بینیم...
- گفت: حسسسسسسسسسسسسسسن، حسسسسسسسن، دسته‌موتور کو پس!؟! تا حسنNerd اومد و گفت  اِ، نه اونو که گذاشتیم روش!!!!
گفتم لامصب، چی‌رو گذاشتیم روش(TM)!؟ اگر گذاشتی که پس چرا داری می‌گی ماشین حاضر نیست، باید بمونه فردا!؟؟!
گفت نه، اون به‌خاطره کنترل و چک و ....

«دیدم داره زیادی مهمل می‌گوید، گفتم اصلا می‌دانی چیست» (TM)، زود برو داغی اون دسته موتوری که عوض کردی رو بردار بیار...
اونم رفت، ولی اگر گفتی رفت کجا؟!؟
- داغی بیاره؟ ........ نه؛
-مدیرشو صدا کنه؟ ........ نه؛
- حراست رو خبر کنه؟ ........ نه؛
- خونشون؟........ آره!!!!!
دقیقا رفت خونشون!!!!!

ای خداااااااا اینا من‌رو گیرآوردن.....Crying

 

خسته شدم بابا، بقیش‌ باشه برای بعد، هرچند زیاد نمونده دیگه...

من و خودرو و ایران، ایران و من و خودرو، من و ایران‌خودرو

آدم هرچی در وصف بعضی‌ها بگه کم گفته.

یکی از این بعضی‌ها این شرکت‌های خودرو سازی داخلی و خصوصا این ایران‌خودروی **** **** است.

اون از دفعه‌ی پیش که رفتم به اصطلاح تعمیرگاه مرکزی و اون داستان خرید لوازم و درگیری‌های بعدیش که الان حوصله‌ی گفتنش رو ندارم، اینم از دیروز!

ولی نه، بذار اول اونو بگم، اون بامزه‌تر بود Big Grin.

حدود دو-سه سال پیش بود، بعد از مدت‌ها که این خودروی من رنگ تعمیرگاه رو ندیده بود و کم کم داشت راه رفتن یادش می‌رفت و به «خود نرو (یا شایدم نخودرو!)، بزور برو» تبدیل می‌شد، تصمیم گرفتم ببرش مرکز خدمات ایران خودرو. Silly

از وجیه (خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه) یه پرس و جو کردم و اونم یه شماره‌ای داد که تماس بگیرم و وقت بگیرم*.

تماس گرفتم و بعد از کلی خواهش و التماس یه وقت از تعمیرگاه مرکزی رو برای یه‌روزی رزرو کردم.

صبح اون روز، رفتم اون‌جا و بعد از کلی صف وایستادن*، نوبتم شد.

مسئول پذیرش شروع کرد به پرسیدن مشکلات ماشین، منم از مهم‌تریناش شروع کردم، ماشین هم سرویس عمومی می‌خواست، هم یه چندتا اشکال داشت (که الان دقیقا یادم نیست چی بود):

لنت‌های ترمز و باتری و شمع‌ها و همه‌ی فیلترها باید تعویض بشن، داشبور موقع حرکت صدا می‌ده (گفت از دسته-موتوره)، موتور تنظیم می‌خواد و خلاصه داشتم همین‌جوری می‌شمردم که یهو اون رفیقمون گفت: بسه! Raised Eyebrow

گفتم: ببخشید، شما باید بگید بسه؟!
- آره، دیگه نمی‌رسیم!!
- یعنی من باید امروز ببرمش، فردا دوباره وقت بگیرم بیارم؟!
- خود دانید..

خیلی بهم برخورد، گفتم «سرپرست تعمیرگاه کیه؟ می‌خوام با اون صحبت کنم.» یه بابایی رو نشون داد، یه‌کتی وایستاده بود، داشت آدامس می‌جویید و تسبیح رو دور دستش می‌چرخوند. رفتم جلو، گفتم «آقای فلانی  (اسمش الان یادم نیست!) من مگه ماشین رو نیاوردم تعمیرگاه که مشکلاتش رفع بشه، خوب پس یعنی چی که نصفه قبول می‌کنن، می‌گه بقیش باشه بعدا. یعنی نباید همه مشکلاتم رو بگم تا حل کنن!؟»

طرف همون‌طور یه‌کتی، به خودش زحمت نداد دهنش رو کامل باز کنه، گفت: نچ!!!

At wits endوای که من چه‌قدر از این‌جور جواب دادن بدم می‌آد و زور به فشارم می‌آره. ولی چیزی نگفتم (یعنی گفتم، ولی تو دلم گفتم، این‌جا هم نمی‌تونم بگم).

خلاصه ماشین رو تحویل دادم و اومدم.

طرفای ظهر بود که بهم زنگ زدن، گفت اولا لنت‌هات تقریبا نواند، عوضشون کنم؟! گفتم آره، خدا پدر اون‌جای قبلی که برام عوض کرد رو بیامرزه، لنت‌ها اصلا کار نمی‌کنن، می‌خوام وایستم باید در رو باز کنم پام رو بذارم رو زمین!
گفت، باشه، فقط یه چیز دیگه، ما باتری خوب ندارم، خودت بخر بیار!!!!
گفتم ای بابا، من باتری به اون سنگینی رو کولم کنم بیارم.! من که ماشین ندارم، انگار یادت رفته که ماشینم صبح گذاشتم اون‌جا؟!؟ ببینم، نکنه الان اون‌جا نیست؟!؟!
گفت ببین داداشه من، من برای خودت می‌گم، وگر نه من که ز..، نه ببخشید، وگرنه برای من که فرقی نداره.
گفتم ای بمیرم برای شماها که این‌قدر مشتری مدارید...

زنگ زدم به مملی، که زود پاشو خودتو و بساطتو جمع‌وجور کن و ماشین رو بردار بیا دنبال من...
اون بنده‌خدا هم که همواره آماده به خدمت! نه نیاورد. اومد دنبالم و رفتیم باتری رو از خیابون زنجان خریدیم و راهی تعمیرگاه شدیم.

 

حالا داستان تازه از این‌جا شروع می‌شه ولی چون خیلی طولانی شد، دیگه بقیه‌اش رو بعدا می‌گم، الان می‌خوام برم یه‌کم بخوابم.

Yawn

 

 

=============================================

* خوب معلومه، هرجا تعداد بادجهباجه‌ها کم باشه باید نوبت گرفت و صف وایستاد دیگه Nerd