‏نمایش پست‌ها با برچسب ما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ما. نمایش همه پست‌ها

روزگار غریبی است نازنین، روزگار غریبی است

عجب اوضای بیخی‌ای شده. هر روز یه خبرایی می‌شونی که دوست نداری باور کنی. اصلا دوست نداری بشنوی‌شون.
من که ترجیح می‌دم خودم رو بزنم یه اون‌راه، انگار نه انگار که شنیدم اصلا.
آخه این‌طوری دردش کمتره.

حالا این وسط، یه وقت‌هایی که مجبور می‌شی از خطوط قرمز خودت رد بشی دیگه حالت حسابی از خودت به هم می‌خوره.
خطوط قرمزی که یه‌زمانی خیلی محض بودن، ولی الان این‌قدر که از روشون رد شدی دیگه به حدی کم‌رنگ شدن که حتی دیده هم نمی‌شن. دیگه اصلا نمی‌فهمی کی ازشون رد شدی.
فقط آخرش نگاه می‌کنی می‌بینی اووووووووه چه‌ققققققققققققدر باهاشون فاصله گرفتیSigh

ما

انبوهی از ماشین‌ها برای رفتن به مسافرت: اتوبان تهران-قزوین؛
انبوهی از نیروهای نظامی برای برخورد با کفار و منافقین: میدون ونک؛
انبوهی از آدم‌های سینی به دست برای تعارف کردن شربت: جای جای خیابون‌ها (عموما جلوی مساجد).

درخصوص اون دوتای اول به اندازه‌ی کافی گفتم و شنیدم، ولی این آخری یه‌چیز دیگه است.

یه زمانی وقتی همچین چیزایی رو تو خیابون می‌دیدم کلی کیف می‌کردم. احساس می‌کردم عجب آدم‌هایی پیدا می‌شن، چه‌قدر جالبه که با این کارها سعی می‌کنن شادیِ واقعی رو برای چند لحظه به دل یا حداقل چهره‌ی مردم بیارن. اجرتون با خودِ صاحبش!
کل شربت و شیرینی‌ای که پخش می‌شه که هزینه‌ی قابل توجه نداره و وقت اون آدم‌هایی که میان اون‌جا متصدی اجرای یه همچین حرکتی می‌شن احتمالا از هزینه‌ی خرید این چیزا بیشتره، اما اصولا شادی و خوش‌حالی و لبخندی که به دل و دهن مردم می‌شینه، صدها برابر این هزینه‌ها ارزش داره.

امروز اما قضیه فرق داشت. امروز دیگه نه تنها هیچ شادی‌ای رو با دیدن این فعالیت‌ها حس نمی‌کردی، بلکه بدتر از اون، همش بوی گند تظاهر برای یارگیری به مشام می‌خورد. آدم یاد قرآنِ سرِ نیزه و قربتا الی‌االهِ قبل از بریدن سر حسین می‌افتاد. آدم یاد گِل به سر مالیدن رضا شاه تو دهه‌ی محرم می‌افتاد. یاد گریه کردن نتانیاهو برای مردم مظلوم اسرائیل…

شاید جزو معدود دفعاتی بود که اصلا دوشت نداشتم به همچین شیرینی و شربتی لب بزنم.

شیرینی‌هاش طعم تعفن و شربت آلبالو‌اش بوی خون می‌‌داد.

این‌بار، بلندتر از هر دفعه: اجرتون با خودِ خودِ صاحبش….

امروز

امروز صبح تا عصر اتفاق عجیب‌غریبی نیفتاد. عصری رفتم پیش محمد. یه 2-3 ساعتی تو سروکله‌ی هم زدیم، بعدشم رفتیم با هم پیک-نیک!!!
یعنی قرار نبود بریم پیک-نیک، ولی خوب، پیش اومد!! یه 1-2ساعت پیاده‌روی کردیم و یه بستنی و 3-4تا آب میوه و یه آب‌جو (البته محمد نخورد!) خوردیم و برگشتیم خونه. هوا خیلی گرم بود، من که کلی عرق کردم.

اون‌جایی رفتیم پیک‌نیک خیلی شلوغ بود. یه سری هم جیغ‌و و داد می‌کردن. یه سری هم هی سیگار می‌کشیدن و تو صورت هم فوت می‌کردن و گریه می‌کردن. بعضی‌ها هم می‌دویدن. بعضی‌ها هم ناسزا می‌گفتن.

تو اون وسط یه 2-3تا از هم‌کارا رو دیدیم. اصلا انتظارشون رو نداشتم. کف کردم. آی مین ایت!! ککککف کردم.
بعضی‌ها خیلی این‌کارن به خدا. خدا خیرشون بده. کاش دست ما رو هم بگیرن.

می‌گن وفتی کوسِ جنگ می‌زنن مرد و نامرد از هم شناخته می‌شن.
راست هم می‌گن. راست می‌گن.
و بعضی‌ها خیلی مردن. خیلی. حتی اگر جسه‌شون خیلی ریزه‌است. حتی اگر اسمشون دخترونه‌است. ای خوشا به غیرتتون. ای دمتون گرم و ای‌کاش من‌هم به‌جای این همه زبون برای گفتن و انگشت برای نوشتن،  یک دهم همت و غیرت و مردونگی شما رو داشتم.

سعیکم مشکور….

 

وقتی داشتیم بر می‌گشتیم، احساس می‌کردم دارم خیانت می‌کنم. به همه‌ی کسایی که وایستادن. نمی‌دونم تا کجا. ولی قطعا خیلی بیشتر از یه بستنی و آب‌میوه خوردن…..

الان‌هم از رو وجدان درده که دارم این‌ها رو می‌نویسم.

و دیگر هیچ (TM)..

عجب هواییه

آسمون هم دلش گرفته از این وضعیت.

ای تف به اون‌هایی که بازم به هیچ‌جاشون نیست.

این رو دیروز از بچه‌ها امروز فرستاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...


از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب


من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش


زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

 

مهدی اخوان ثالث

آخر الزمون شده

دیگه واقعا حالم داره از همه چیز به هم می‌خوره.

و از همه بدتر آدم‌هایی‌اند که خودشون رو زدن به خواب:

«صم بکم عمی»

پیرمرد با عصاش جلوی عباس رو گرفت و گفت:

 

image

خوب - بد - زشت:

تو این دنیا، دو جور آدم وجود داره، اون‌هایی که سوار اسب‌اند و اسلحه دارن؛
اون‌هایی که پیاده‌اند و زمین رو می‌کنن.

فکر کنم کم‌کم باید تصمیم بگیریم که می‌خوایم امام حسین باشیم یا نه.
یا شایدم اصحاب کهف…

می‌گفت: «خیلی جالبه، «ژاورت» که دنبال این ژال والژان بدبخت بود، کار عجیبی نمی‌کرد که! فقط داشت طبق قانون رفتار می‌کرد، دقیقا طبق قانون. مشکلش این‌جا بود که نمی‌قهمید این قانون اگر این‌قدر درست بود، می‌دادیمش به ماشین که برامون زندگی کنه دیگه. خودمون هم می‌رفتیم میشستیم تماشا می‌کردیم.»

حرفش خیلی قشنگ بود. مخصوصا اون‌جاش که ادامه داد: «آخرش هم که دید اشتباه می‌کرده، پرید تو آب. اون‌هم با لباس پلیسش. این کارش خیلی معنی داشت، خیلی. هم معنی داشت، هم نشون می‍دادن این کاراکتر شخصیت داره، واقعا شخصیت داره. هرکسی نمی‌تونه این‌کار رو بکنه.»

من اول باید اضافه کنم که: تازه کو کسی که این مدلی باشه؟! کو کسی که همین قانون رو هم واقعا به خاطر قانون بودنش و البته همه جاش رو با هم اجرا کنه؟
بعدش‌هم باید بگم که راست می‌گفت، هرکسی نمی‌تونه این‌کارو کنه. معمولا آدم‌ها وقتی واقعا می‌فهمن که خوردن زمین، یا تا خونه سینه‌خیز می‌رن، یا این‌که  داغون می‌شن. خصوصا اگر این اشتباهه خیلی استراتژیک باشه!

نمی‌دونم تاحالا این‌رو چندبار و چندجا نوشتم و گفتم، اما بازم دوست دارم بگم، می‌گفت:

Some people don’t know what to do when their belief system collapses!

البته انتحاب بین این دو به زور و قدرت و انسانیت و حتی رو و خلاصه شرایط دیگه بستگی داره.

چندتا آدم می‌شناسی که بلد باشن اشتباهشون رو جبران کنن؟ یا چندتا آدم می‌شناسی که حاضر باشن قبول کنن اشتباه کردن؟ اصلا چندتا آدم می‌شناسی که حاضر باشن فکر کنن که نکنه اشتباه می‌کنن؟!

حالا همه‌ی این‌ها رو گفتم که آخرش بگم که خیلی ناجوره یه روزی ببینی همه‌ی پایه‌های فکری و اعتقادیت رفته زیر سوال! یعنی هرچی خط‌کش داشتی خراب بوده، به 2 سانتی اشتباه داشته!! این خیلی بده. خیلی.
تو یه چنین روزی 2تا اتفاق ناجور می‌افته، یکی به همه‌ی حرف‌هایی که زدی و کارهایی که کردی فکر می‌کنی! که ای بابا، چه جاهایی چه تاثیرات اشتباهی رو بقیه گذاشتم…
از اون بدتر اینه که فکر می‌کنی، ای داد بیداد، نکنه این‌دفعه هم دارم اشتباه می‌کنم!! نکنه چندوقت بعد بفهمم که این راه هم اشتباه بوده؟!

این 2تا شاید عمده‌ترین دلیل‌هایی باشن که نذارن از اون اشتباهت دل بکنی. اون وقته که یا می‌خزی تو غار دلت و یا شروع می‌کنی به توچیه کردن. توچیه کار خودت یا جتی بقیه.

آخرش این‌که: بله، واقعا همین‌قدر سخته. شاید از این هم بیشتر.

از برتولت برشت

این رو محسن فرستاد (دمش گرم باد همی):

clip_image001_thumb[2]

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند؛
من یهودی نبودم!
اعتراضی نکردم.

سپس به لهستانی‌ها حمله کردند؛
من لهستانی نبودم!
اعتراضی نکردم.

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند؛
من لیبرال هم نبودم!
اعتراضی نکردم.

پس نوبت کمونیست‌ها رسید؛
اما من کمونیست‌هم نبودم!
اعتراضی نکردم.

سرانجام به سراغ من آمدند.
هرچه فریاد زدم، کسی نمانده بود که اعتراضی کند.

ما چی‌کاره بیدیم؟

یا چیزی که فکر می‌کنی با واقعیت خیلی متفاوته، یا اونی که می‌بینی.

اول و آخرش این ماایم. ما، نه کس دیگه.

اگر خوابیم، اگر بیداریم، اگر دقت می‌کنیم، اگر بی اهمیتیم. اگر موافقیم، اگر مخالفیم. اگر صحیح رفتاریم، اگر نابه‌کار. اگر مدعی‌ایم، اگر بی‌ادعا.
اگر صادقیم، اگر نیستیم، اگر ساده‌ایم، اگر نیستیم، اگر وفاداریم، اگر نیستیم، اگر تواناایم، اگر نیستیم.
اگر می‌دونیم چی می‌خوایم، اگر نمی‌دونیم. اگر می‌دونیم کجاییم اگر نمی‌دونیم. اگر می‌دونیم چه درسته و اگر نمی‌دونیم.
و خلاصه کلی اگرِ دیگه…..

همه‌اش ما ایم. ما. اول و آخرش.

این که یه جای دیگه‌ی دنیا، یه سری آدم که تازه ما معتقدیم یه حشر و نشری هم از قدیم با ما داشتن، ظرف مدت 20-25 سال، دوبار با همه‌ی دنیا می‌جنگن (با همه‌ی دنیا مستقیم می‌جنگن، نه حتی مثل جنگ خودمون غیرمستقیم)، و در هر دو بار هم خیلی فجییییییع شکست می‌خورن، بعدش دوباره 50سال بعد، می‌شن بزرگترین صادرکننده‌ی اقتصادی جهان!!!، بزرگترین صادر کننده‌ی اقتصادی جهان!!!!
اصلا حسی دارین که چه‌طوری می‌شه از آمریکا و از اون بدتر چین!؟!؟!؟!؟! تو صادرات سبقت گرفت؟
اون‌هم نه یه‌سال، دو سال، پننننج سال متوالی!!!!!!

وقتی این خبر رو تو رادیو شنیدم کف کردم!! گفت: «چین بالاخره موفق شد با پشت سر گذاشتن آمریکا در رده‌بندی صادرات کالاهای تجاری، به جایگاه دوم برسه!!!!!» همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم یعنی آمریکا اول نبوده؟!؟ گفت:
«آلمان برای پنجمین سال متوالی در ربته‌ی نخست ایستاد».

به خدا این نه نژادمون ربط داره، نه به دینمون، نه به اعتقاداتمون و نه به هیچ‌چیز دیگه که هی فقط می‌اندازیم تقصیرش. این فقط به خودمون ربط داره. فقط به خودمون.

عجیب نیست که ما مدعی‌ای هستیم که باهوش‌ترین مردم دنیاایم، بهترین دین رو داریم. با افتخارترین گذشته رو داریم، با اخلاق‌ترینیم، بشر دوست ترینیم، مهمان‌نواز ترینیم، و کلا تواناترینیم، ولی وضعمون از کسایی که حتی تو یکی از این موارد هم ادعا ندارن بهتر نیست!؟

کجاییم؟ چرا بیدار نمی‌شیم. چرا فکر نمی‌کنم اگر ما واقعا می‌تونیم که این تونستن نیست. اگر هم نمی‌تونیم که خوب دیگه هیچی. دیگه این‌قدر منم منم نداره که….

همه‌ی این‌هارو به خودم می‌گم. به خودم که که فقط چپ و راست غرغر می‌کنم. به خودم که فقط منتظرم بقیه بیان یه کاری برام انجام بدن. ولی نمی‌دونم چة‌قدر فایده داره.

پیاده روی، توفیق اجباری

امروز صبح پاشدم برم سر پروژه، ولی چون ماشین نداشتم و خونه هم ماشین خودشون رو می‌خواستن، مجبور شدم پیاده گز کنم.

تو این چندوقته که ماشین ندارم و مجبورم پیاده برم، به چیزای جالبی بر می‌خوردم. دو  تا نمونشون امروز اینا بودن:
اول یه مجله بود توی کیوسک روزنامه فروشی که روی جلدش نوشته بود:

«همراه با پوستر فرزاد حسنی»

نمی‌دونم چرا عکسش رو نگرفتم. شاید برای این‌که حواسم رفت یه چندتا مجله‌ی دیگه و تو اون  یکی-دو دقیقه‌ای که میخشون بودم هی می‌گفتم: « فتبارک الله احسن الخالقین…..» * Nerd

دومی‌اش هم این بود:

  image

درمورد این دومی، من 2تا چیز برام روشن نشد؛
اول این‍که «خواهران بدحجاب» دیگه چه صیغه‌ایه؟!؟
ثانیا چه‌طور می‌شه از ورود یه نفر معذور بود؟!؟

 

کاش بقیه مثل من فقط بلغور نمی‌کردن.
کاش یه‌کم می‌فهمیدیم چی می‌گیم.
کاش یه‌کم می‌فهمیدیم اصلا چی می‌خوایم.

 

------------------------------------------------------------------------

* پیدا کنید پرتغال فروش را….