‏نمایش پست‌ها با برچسب دفترچه خاطرات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دفترچه خاطرات. نمایش همه پست‌ها

و توکلت علی الحی الذی لا یموت.....

ذهنم بدجوری آشفته است این روزا.
یه‌کارایی دارم می‌کنم که نمی‌دونم چه‌قدر درستن. یه‌کارایی که توشون خیلی راه برگشت نمی‌بینم.
می‌گن از روش‌های مدیریتِ تغییر اینه که پل‌های پشت سرت رو خراب کنی!  این طوری مجبور می‌شی به قول خودمون از درخت بالا بری!

این درسته که آدم اگر راه برگشت داشته باشه، سست‌تر جلو می‌ره، ولی این‌که دیگه برای خودت راه برگشت نذاری، نمی‌دونم همیشه جوابه یا نه. خصوصا وقتی که به راهی که داری می‌ری خیلی مطمئن نباشی.
تازه از اون‌طرف می‌گن بعضی پروژه‌ها به «قهرمانِ خروج» نیاز دارن! پروژه‌هایی که می‌ری توشون و گیر می‌کنی. پروژه جلو که نمی‌ره، پس باید عقب‌نشینی کرد و بی‌خیالش شد و خوب برای این‌که عقب‌نشینی کنی باید پلی وجود داشته باشه...
اینم از همون وقت‌هاست که نمی‌دونی بالاخره «جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن»، یا «سالی که نکوست از بهارش پیداست» !

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنی داری گم می‌شی. بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کنی خودتم نمی‌دونی کجا می‌خوای بری.
بعضی وقت‌ها خیلی احساس تنهایی می‌کنی. این‌طور وقت‌هاست که اگر دلت قرص نباشه، خیلی سست می‌شی. وقتی این‌طور می‌شه می‌ترسم. خیلی زیاد.

مدلی که از زندگی تو ذهنم برای خودم ساخته بودم داره تغییر می‌کنه. داره تغییر می‌کنه؟! نه، تغییر کرده. مدت‌هاست که تغییر کرده، مدت‌ها. تغییرش‌هم یک‌دفعه‌ای نبوده. و من اصلا نفهمیدم. نمی‌دونم چرا. شاید چون حواسم به این‌بود که باید یه مدل درست بسازم برای زندگی. اگر اینه که شدم مثل اونی که ساعت‌ها برنامه‌ریزی می‌کنه که چه‌گونه از اتلاف وقتش جلوگیری کنه! (TM)
یه کم می‌ترسم، یه‌کم نگرانم، یه‌کن ناراحت. ولی آخرش چی؟ ته خط رو بگو؟ ته خطی وجود نداره سلحشور…..(TM)

2-3ساعت دیگه باید برم سر کار. یه هفته‌ی جدید. فردا اول هفته‌است. ولی نمی‌دونم چرا اصلا حسش نیست؟!؟!؟!؟ اصلا!!!
وای خدا، حالا کلی مونده تا آخر هفته!!
اِ اِ اِ؟!؟!! تو که آدمی بودی که روزای تعطیل هم تو خونه دووم نمی‌آوردی!! تو که لحظه شماری می‌کردی که روزِ کاری بعدی شروع شه بری سر کار که؟!؟! تو که اصلا این مدلی نبودی که؟!؟!
نمی‌دونم، شاید عوض شدم. که اگر این‌طوره، پس چه راحت عوض شدم!

خیلی وقت بود هوس فیلم خوب کرده بودم، 2تا دیشب دیدم، به‌صورت burst mode!! ولی کاش برای امشب هم چیزی داشتم.
حالا یه چندوقته هوس یه کتابِ اساسی کردم. خیییییییییییلی وقته اصلا سراغ کتاب نرفتمو حس می‌کنم املا و انشام هم بدجوری تحلیل رفته.
چندوقته هوس درس خوندنِ درست و حسابی کردم، فکر کنم از آخرین باری که درس خوندن بهم چسبید، 7-8سالی می‌گذره!
چندوقته هوس کلاس زبان کردم، حس می‌کنم فرقِ زِدِ بزرگ و کوچیک هم داره یادم می‌ره!
چندوقته هوس موندن تا دیروقت تو شرکت کردم، موندنی که فرداش وقتی مردم اومدن یه تغییر اساسی رو حس کنن!
چندوقته هوس با بچه‌ها بیرون رفتن کردم، تو کوه یا دشت و بیابون. چایی با بیسکویت، آجیل خشک، از درخت بالا رفتن، آهنگ خوندن، پانتومیم، جوجه کباب کردن رو آتیش ذغالی…!
چندوقته هوس استخر کردم!! (این دیگه شاه‌کاره، من‌که با استخر خیلی حال نمی‌کردم) خصوصا هوس اون استخرای مختلط!
چندوقته هوس باشگاهِ جیم کردم، هوس ثبت‌نام کردن‌های یک‌ماهه و جیم شدن بعد از جلسه‌ی اول!!
چندوقته هوس دوست‌داشته شدن کردم ، هوس شناخته شدن به عنوان یکی که آسون می‌گیره. سخت‌گیر نیست. گیر نمی‌ده. دل‌رحمه و می‌شه باهاش درددل کرد. یادش بخیر، خیلی دور نبود اون روزا…! الان احساس می‌کنم دارم زندگی نمی‌کنم(TM)!
چندوقته هوس زندگی کردم. هوس زندگی کردن.

باید سرت بیاد تا بفهمی!!

محمد همیشه می‌گفت: برادر من نکن، نگو، سرت میاداااااااا
راست می‌گفت. یه وقت‌هایی بی‌خودی به مردم خرده می‌گیری که چرا اله(عله؟!) و بله، اما وقتی سر خودت میاد….

بابا هم همیشه می‌گفتن: «…. شب درازه :-b»

خلاصه که آقا بنده از همین‌جا، پشت همین تریبون اعلام می‌کنم: غلط کردم، کمثل الکلب…

پیرمرد با عصاش جلوی عباس رو گرفت و گفت:

 

image

آخر هفته‌ی پرماجرا

پنجشنبه روز خیلی جالبی نبود. کلی کار داشتم که به هیچ‌کدومشون نرسیدم.

شب هم رفتم پیش محسن، هرچند جمعه صبح ساعت 6:30 با بچه‌ها دم درب شرکت قرار داشتیم که بریم آهار، اما حرف محمدحسین رو گوش ندادیم و تا ساعت 5 با محسن نشستیم به گپ زدن. فکر می‌کردم اگر تا صبح بشینم یه‌کم از کارای دانشگاه رو انجام می‍دم، اما خوب، نشد! نمی‌دونم چرا وقتی با این پسره می‌شینم، دلم می‌خواد هی فقط گپ بزنیم، بحث‌وجدل کنیم و  از این‌ور و اون‌ور بگیم…
شاید به‌این خاطره که ازش خیلی خوشم میاد! محسن آدم باهوشیه و پرانرژی. و البته بسیار بسیار سالم(امیدوارم این پست رو نخونه و به خودش نگیره که روش زیاد نشه!!!).
خلاصه ساعت 5 تازه پاشدم رفتم خونه که یه دوش بگیرم و وسایلم رو جمع کنم.

به شرکت که رسیدم فهمیدم که امروز روز خوبی خواهد بود. تقریبا تمام کسانی که از اومدنشون خوشحال می‌شدم، یا بهتر بگیم، همه‌ی کسانی که فکر می‌کردم با اومدنشون یه مسافرت دسته‌جمعی خوب خواهیم داشت اومده بودن. تعدادمون هم خیلی مناسب بود. کلا یه اتوبوس بودیم. نه خیلی زیاد که شلوغ-پلوغ بشه، نه خیلی کم که خیلی سفر دسته جمعی حساب نشه. البته جای بعضی‌ها خیلی خیلی خالی بود، از جمله این سعیدِ بی‌معرفت.

DSC08967 DSC09101

خلاصه ساعت حدود 7 راه افتادیم و ساعت 8 به آهار رسیدیم و اتوبوس رو ترک کردیم. تا ساعت 0 پیاده‌روی کردیم و رسیدیم به جایی که می‌خواستیم صبحانه بخوریم:

DSC08918

بعد مجددا حرکت کردیم و ساعت 1 تو یه‌جای خیلی باصفا نهار خوردیم. بچه‌ها با خودشون نهار آورده بودن:

DSC09022

آخرش هم یه سر رفتم سراغ آبشار و برگشتیم.

همین الان رسیدم خونه. بعد از 2شب نخوابیدن و بیش‍تر از 9ساعت پیاده‌روی، خیلی خسته‌ام. خیلی خسته.
البته چیزای دیگه هم هست که خیلی ذهنم رو مشغول کرده. مثلا یکی‌اش همین قضیه‌ی دانشگاه…

دیگه برم بخوابم که فردا صبحت باید راس 7:30 سر کلاس باشم@

امروز، یکشنبه!

عجب روزی باشه امروز!!

صبح اول وقت باید پاشم برم بنزین بزنم و امیدوارم باشم که ماشین وسط راه نذارتم تا ساعت 7:30 برسم سر امتحان. البته باید زودتر برسم، چون هم می‌خوام مرور کنم، هم یه چندتا سئوال از بچه‌ها بپرسم.
اگر بشه قبل از بنزین زدن هم باید برم بانک پول بگیرم، الان فهمیدم که هیچی پول ندارم، این پمپ بنزین‌ها هم که بدون پول سخت بنزین می‌دن!

بعد از امتحان باید سریع بشینم امتحان بعدی رو بخونم که 1ساعت بعد از اینه، لازم به ذکر نیست که هیچ‌کدوم رو هم بلد نیستم!

بعد از امتحان دوم هم که باید برم سراغ پروژه‌ی بانک‌اطلاعاتی که اون‌هم کلی کاراش مونده.

آخرین کارم‌هم اینه که برم سر پروژه پایانی با استاد چونه بزنم. امروز جواب ایمیلم رو داد، ولی خیلی گنگ بود، اصلا نفهمیدم! ولی این‌بار دیگه فکر نکنم خیلی چونه بزنم، می‌رم که تکلیفم رو روشن کنم. یه‌جورایی دیگه داره حس بدی بهم دست می‌ده. این بار خیلی از برخورد استاد خوشم نیومد. احساس کردم خیلی رو بازی نمی‌کنه. ج.اب روشن نمی‌ده آدم تکلیفش رو بدونه…

وای، فکرش رو که می‌کنم از کارای فردا سرگیجه می‌گیرم…
البته یه‌چیزی تو وجودم داره می‌گه: بی‌خیال بابا، نگران نباش، مطمئن باش به هیچ‌کدوم از کارات نمی‌رسی…..
ای ول.

امروز

امروز نسبتا روز خوبی بود!
آره، خودمم خیلی انتظار نداشتم ولی ظاهرا تمهیداتی که اندیشیده بودم یه‌کم کارگر افتاد.

گفتم بیام این‌رو بگم که متهم نشم این‌جا فقط غر می‌زنم :D

هرچند فعلا شب درازه..

اوضاع داره سخت می‌شه، خیلی سخت. باید یکي‌کاری کرد، وگرنه ممکنه اتفاقاتی بی‌افته که دیگه برگشت پذیر نباشه.

به این نتیجه رسیدم که نباید زیاد رو یک موضوع گیر داد. باید ازش رد شد. هرچیزی زمان خودش رو داره. اگر خیلی سر یک مشکل گیر کنی، بهش عادت می‌کنی. کم کم برات عادی می‌شه و دیگه اصلا یادت می‌ره که باید ازش بیای بیرون. درضمن، اکثر مواقع مشکلی رو که همون اول نمی‌تونی حل کنی، بعدا هم نمی‌تونی حل کنی، مگر این‌که واقعا مدلت رو عوض کنی. این جمله از خودم (علیِ السلام) که اگر یک‌کار رو 100بار به یک شکل انجام بدی، 100بار همون نتیجه رو می‌گیری. و البته آدم معمولا وقتی یک‌جا گیر می‌کنه و هی فشار می‌آره، هی داره سعی می‌کنه که با همون روش اولش مشکل رو برطرف کنه (حداقل من که این‌طوری‌ام!).
بی‌خود نیست که ناپلون گفته:

«با یک دشمن زیادی نجنگید!»

به این نتیجه رسیدم که همیشه باید بری به سمت کارها و بیای ازشون بیرون. اگر وایستی اونا بیان طرفت باختی. اگر هم وقتی درگیر شدی بیش‌از حد باهاشون سر و کله بزنی بازم باختی.

دیگه مثل قبل فکر نمی‌کنم که همه‌چیز رو باید 100% انجام داد. خیلی وقت‌ها خود «انجام دادن» مهم‌تر از 100% انجام دادنه. خصوصا وقتی زمان هم دخیل باشه. فکر کنم تا حالا صد بار به خودم و بقیه جمله‌ی کتاب هوش مصنوعی رو یادآوری کردم که: خیلی وقت‌ها گرفتن یک تصمیم کم‌تر صحیحِ به موقع، بهترِ از یک تصمیم بیشتر صحیح بی‌موقع است!
ولی خوب، خودم خیلی رعایتش نمی‌کردم. حالا باید برم سراغش. از همین الان هم می‌خوام شروع کنم.

وی آر گود تو گو….

در احوال هفته‌ای که گذشت

این هفته هفته‌ی سختی بود. خیلی سخت. احتمالا باید خوشحال باشم که تموم شد.
هرچند فکر نکنم هفته‌ی بعد خیلی بهتر باشه. به هرحال چاره‌ای ندارم جز این‌که امیدوار باشم.

روز پنجم تعطیلات

پنج روز گذشت. اصلا فهمیدی؟
کلی کار داشتم که تو این تعطیلات انجام بدم. کلی نقشه کشیده بودم. ولی اگر این‌طوری بخواد پیش بره، همون کارای معمولی و تمرین و مشخ‌شب‌هایی که دادن رو هم نمی‌تونم انجام بدم.

خیر سرم می‌خواستم علاوه بر مرور درس‌های عادی، اون ارتباطات داده که سر کلاسش استاد رو مثل کسایی که دارن چینی حرف می‌زنن نگاه می‌کنم، بخونم.
تازه، بازم خیر سرم می‌خواستم بشینم این 299-70 رو هم بخونم که بعد از تعطیلات امتحان بدم.

ظاهرا این‌طور که بوش میاد، بدجوری کور خوندم. فعلا که تقریبا یک هفته‌است هیچ کار مثبتی انجام ندادم، از 5ام هم که در خدمت پیمانیم سر پروژه.

الان تو خونه نشستیم و در راستای پروژه‌ی خاله‌بازی، منتظریم مهمون بیاد. از سر و صداها معلومه که قراره شام هم بمونن. ولی اصلا حوصله‌ی مهمون رو ندارم الان Sad. اصلا حوصله‌ی خودم رو هم ندارم! کلی چندوقته خیلی بی‌حوصله شدم، نمی‌دونم چرا (دروغ می‌گم عین سک، قشنگ می‌دونم چرا، خودم‌رو زدم به اون راه. بلکه گول بخورم این‌طوری).

یادی از اون رفیق سفر کرده (در شرف سفر) می‌کنم بلکه تسلی‌بخش خاطر بیخی‌ام شود: زکی (TM)

خاله بازی، روز اول

امروز روز اول خاله‌بازی‌های عید بود. صبح پاشدیم بریم خونه‌ی یکی-دوتا از فک و فامیل‌ها، وسط راه که رسیدیم، دیدیم هیژکدومشون نیست. برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم خونه، فهمیدیم که چرا اونایی که ما می‌خواستیم بریم خونشون خونه نبودن، چون اومده بودن خونه‌ی ما Nerd

خداوکیلی من نمی‌فهمم این چه مسخره بازی‌ایه!؟ توی 4 روز، همه‌ی کسانی رو که حداقل یک‌سال ندیدی، به‌صورت Burst Mode و یا حتیBrute Force!  هفت-هشت بار می‌بینی. بعدش هم می‌ره تا سال بعد که دوباره Cacheات خالی بشه!

حالا از این جالب‌تر، مدل دید و بازدیده که کاااااملا از سر بازکنیه: صبح پامی‌شی می‌ری خونه‌ی عمو بزرگه، می‌بینی عمو کوچیکه و عمه‌اینا هم اون‌جان. وقتی داری خداحافظی می‌کنی، به عمه‌اینا می‌گی: هستین ما الان بیایم خونتون؟! حالا یا می‌گن آره، یا می‌گن نه، اگر بگن آره که هیچی، داستان همین‌طور ادامه داره، اگر هم بگن نه که دلیلش اینه که اونا می‌خوان بیان خونه‌ی شما، پس همگی پا می‌شین می‌رین خونه‌ی شما. عمو بزرگه هم که می‌بینه فرصت خوبیه و دیگه هیچ‌کس نیست که بیاد خونشون (دقت کنید که همه دارن میان خونه‌ی شما) راه می‌افته که بیاد دیدن شما رو پس بده و به اصطلاح بازدید کنه.

و این داستان به‌صورت recursive پس از خونه‌ی شما برای سایرین ادامه پیدا می‌کند.

البته وقتی دقت می‌کنیم، می‌بینیم که خیلی هم چاره‌ای نیست، وقتی باید یه دو جین آدم (n-خانوار) ، همدیگر رو به‌صورت دو به دو ملاقات کنن، گراف همیلتونی اون شامل خیلی یال خواهد شد، که باید در 2-3 روز و به‌صورت کاملا compress شده یا به‌قول امروزی‌ها MP3 (چون قدیمی‌ها از MP5 استفاده می‌کردن که rate بالاتری هم داشت Big Grin) توسط الگوریتم فروشنده‌ی دوره‌گرد پیموده بشه.

آخرش این‌که مهمونای ما همین الان رفتن. من‌هم برم یه‌کم مشخ بنویسم.

خداحافظ سال 87 و به امید دیدار!

این روزهای آخر سال خیلی روزهای سختی بود.
هم شلوغ بود، هم بعضی وقت‌ها پیچیده.

از طرفی‌هم با سال‌های پیش خیلی فرق داشت! نمی‌دونم چرا.
دیروز که تو شرکت با بچه‌ها خداحافظی می‌کردم، اصلا حس خاصی نداشتم. کاملا یک عصر چهارشنبه‌ی عادی بود. چهارشنبه‌سوری امسال هم همین‌طوری بود. خیلی شلوغ-پلوغ نبود. روزهای قبل و بعدش هم تقریبا هیچ خبری نبود!

یکی دوتا نظریه داشتم، اولیش این بود که من شرایطم عوض شده (بیا، دیدی گفتم پیر شدم Big Grin) و دیگه خیلی دنبال این چیزا نیستم. ولی جالب بود که همون عصر دیروز این خنثی شد! وقتی مدیرمون برگشت گفت: «عجب عیدی‌ای امسال، اصلا انگار-نه-انگار!!» و همه به‌شدت تایید کردن…

نظریه دوم این بود که کلا مردم دیگه حال و حوصله‌ی این چیزا رو ندارن!! این یه‌کم محتمل‌تر بود. چون اولا شامل اون تیکه که خود من هم دیگه حوصله ندارم می‌شد، ثانیاً این‌که چهارشنبه‌سوری پیشواز و بدرقه نداشته باشده باید خیلی عمومی‌تر از این‌حرف‌ها باشه.
حالا این‌که چرا مردم دیگه حوصله‌ی این کارها رو ندارن، احتمالا دلایل زیادی داره و یکی‌اش حتماً همونی‌ای که الان داری بهش فکر می‌کنه Dont tell anyone.

البته به‌نظرم این قضیه ختم به عید و مسائل آخر سال نمی‌شه. امسال محرم‌اش هم–به نسبت سال‌های قبل- خیلی بی‌سروصداتر بود.

و اگر از من بپرسی می‌گم که هرسال داره این‌چیزها کم‌رنگ‌تر می‌شه. البته نمی‌دونم این خوبه یا بده. فقط امیدوارم آگاهانه باشه.
خصوصا که به نظر من، ما کلا اهل زیاده‌روی‌ایم.

به هرحال که دیگه خیلی از امسال باقی نمونده. ولی امسال انصافاً سال خوبی بود. یعنی تقریبا یادم نمیاد(نمی‌آدBig Grin) هیچ‌سالی به این خوبی بوده باشه. امیدوارم برای همه همین‌طور بوده باشه و سال بعد از این‌هم بهتر باشه.
بشمار…Winking

چی می‌شد روزها 120 ساعت بود!!

یه زمانی فکر می‌کردم من بلد نیستم از وقتم درست استفاده کنم. فکر می‌کردم وقتم رو بی‌خودی هدر می‌دم.
هروقت هم که کاری می‍موند، یا هروقت که من می‌گفتم که «نمی‍رسم»، یه جواب تکرای می‌گرفتم: «اووووه، مگه چی‌کار داری؟! تو اگر زن و بچه داشتی چی‌کار می‌کردی؟!؟…» و در نهایت این‌که: «نظم نداری بچه، نظم نداری…»

الان که فکرش رو می‌کنم، می‌بینیم البته که خیلی وقت‌ها می‌شه تو وقت صرفه‌جویی کرد و از زمان در دسترس بهتر استفاده کرد، اما این‌که بگم من خیلی وقت تلف می‌کنم هم انصافا یه‌کم بی‌انصافیه…

یه نمونه‌اش همین کارهای شرکت…
الان ساعت 8 یه‌ربع کمه و هنوز کارام جمع‌وجور نشده که برم خونه. ولی دیگه خیلی دووم نمیارم. کم کم باید پاشم برم تا همین‌جا خوابم نبرده.
امروز هم از اون روزهای شلوغ بود، خیلی شلوغ.

تو پرانتز: این محیا اومده داره هی چپ و راست غر می‌زنه… (به قول خودش راست و چپ….). بنده‌ی خدا منتظره تاکسی‌تلفنیه که بره خونشون، اون‌هم خستگی داره از چشم‌های می‌باره… پرانتز تموم.

حالا این‌ها به کنار، کم کم دارم به این‌نتیجه می‌رسم که پیر شدم!! یه‌زمانی سرم درد می‌کرد واسه تو شرکت موندن، یه زمانی این قاسم-نگهبان شب- من‌رو به‌زور می‌انداخت بیرون که بابا می‌خوام این‌جارو تمیز کنم! پاشو برو خونتووووون ….Crying
نمی‌دونم این‌ها نشانه‌های خوبی‌اند یا نه. نمی‌دونم کار اون موقع‌ام درست بود یا الانی که یه‌کم معتدل‌تر شدم. خودم که اون موقع‌ها رو بیشتر دوست داشتم، خیلی بیشتر. زمانی که تا دیر وقت موندن و سر و کله زدن با کارها جزوِ ایده‌آل‌هام بود.
حس خوبی بهم دست می‌داد، داستان تشویق و هورای بقیه نبود، بیشتر رضایت خودم از نحوه‌ی استفاده از زمان‌ام بود.

الان حس می‌کنم دیگه خیلی دل و دماغ اون‌موقع رو ندارم. نمی‌دونم این دل و دماغ نداشتن، به‌خاطر اون اتفاقات جانبی‌اند که افتاد؟! (اتفاقاتی که اصلا حاضر نیستم در موردشون صحبت کنم، پس بلبل جان، لطفا گیر نده) یا نه، واقعا عقل‌ام دراومده و به این نتیجه رسیدم که هرچیزی باید حد خودش رو داشته باشه.

حالا جالبش این‌جا است که بابا یه‌خط درمیون به من می‌گن: «ما که نفهمیدیم تو چی‌کار داری می‌کنی، خدا کنه خودت بفهمی…»
این رو هم اون‌موقع که همه‌ی زندگی‌ام شرکت بود می‌گفتن، هم الان که کلی از وقتم مال کارهای دانشگاه است.

چه‌قدر پخش و پلا شد این نوشته… معلومه که وااااقعا خوابم میاد…

شرح ماوقع ….

امروز روز شلوغی بود. هی این‌ور اون‌ور رفتم.

صبح تو دانشگاه سرکلاس خیلی بیخود بود! همون بهتر که مجبور شدم مامان رو برسونم و دیر رسیدم.
بعدش رفتم شرکت، ولی چون نمی‌تونستم ماشین ببرم تو طرح، گذاشتمش پارکینگ بیهقی. پنج‌شنیه یه keayboard فراسو خریده بودم که خراب بود، امروز می‌خواستم برم او‌ن‌رو هم عوض کنم. هی شیر یا خط انداختم که این keyaboard رو بردارم از تو ماشین یا نه آخرش گفتم ولش کن، بذار برای جلسه‌ی عصر که می‌ریم ونک با ماشین می‌رم، از همون‌جا راحت می‌رم این‌رو هم عوض می‌کنم و بعدش‌هم که باید برم خونه‌ی مادربزرگم‌اینا از همون‌ور راحت می‌رم.

شرکت که رسیدم گفتن ارائه‌ی VoIP تو جلسه‌ی عصر با توست!! ای بابا، من چی‌کاره بیدم Crying

تند تند با محمد یه‌چیزایی حاضر کردیم و یه‌چیزایی هم حفط کردم و راهی شدیم. فقط وقت نشد دیگه برم ماشین رو بردارم Waiting مجبور شدم بعد از جلسه تو این شلوغی برم آرژانتین، ماشین رو بردارم و دوباره برگردم ونک At wits end.

جلسه بد نبود، هرچند به نظر من خیلی هم خوب نبود ولی به قول این مدیرمون حداقل شیش-هیچ نشدیم Big Grin.

بعد از جلسه رفتم سراغ کار این keayboardه. من رو Keyboard خیلی حساسم. خیلی دوست دارم وقتی دکمه‌هاش رو فشار می‌دی مزه بده Nerd(الان هم برای همینه که دارم هی بی‌خودی چیز می‌نویسم باهاش، چون مزه می‌ده Big Grin).
رسیدم در دوکون keyboardای، هی داشتم پیش خودم حرف‌هام رو راست-و-ریس می‌کردم که چی بگم که طرف نفرستتم گارانتی!!
تا رسیدم خیلی حق به جانب و دست بالا گفتم: «آقا این keyboardات که خراب بود… من‌رو حسابی گذاشتی سرکار، اون روز ….» طرف حرفم رو نصفه گذاشت، گفت: «برات عوض می‌کنم عزیز جان، چه رنگی بود؟!» Surprise ا ا ا ا ا ، کف کردم… گفتم :Big HugLove StruckKiss(طرف مرد بوداااااااا) داداش تو مطمئنی ایرانی‌ای!؟! فکر کنم عوضی این‌جا دنیا اومدی…

آخرش‌هم خونه‌ی مادربزرگم‌اینا رو پیچوندم Whistling و اومدم خونه.

خوب دیگه بسه، keyboardام تموم می‌شه Big Grin الان‌هم می‌خوام برم یه‌کم پروژه تایپ کنم، بعدشم برم بخوابم که صبح اول وقت باید دوباره دانشگاه باشم…

اگر خدا بخواد و طلسم بشکنه، فردا می‌خوام -گوش شیطون کر- بعد از عمری برم آرایشگاه دوباره کچل شم…