‏نمایش پست‌ها با برچسب غر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب غر. نمایش همه پست‌ها

چند وقت بود غر نزده بودم، گفتم نگین لال شده

می‌گفت: «آدم‌هایی که درست و حسابی شنا بلد نیستن رو دیدی؟! برای یه‌کم جلو رفتن، این‌قدر دست‌و پا می‌زنن که خسته می‌شن. حالا نمی‌دونم مدل کار کردن ما هم همین‌طوری که خسته می‌شیم، یا واقعا کارها خیلی زیادن»

من هم الان همین‌رو می‌خواستم بگم. ولی دیگه چون قبلا یکی گفته نمی‌گم.

ما چی‌کاره بیدیم؟

یا چیزی که فکر می‌کنی با واقعیت خیلی متفاوته، یا اونی که می‌بینی.

اول و آخرش این ماایم. ما، نه کس دیگه.

اگر خوابیم، اگر بیداریم، اگر دقت می‌کنیم، اگر بی اهمیتیم. اگر موافقیم، اگر مخالفیم. اگر صحیح رفتاریم، اگر نابه‌کار. اگر مدعی‌ایم، اگر بی‌ادعا.
اگر صادقیم، اگر نیستیم، اگر ساده‌ایم، اگر نیستیم، اگر وفاداریم، اگر نیستیم، اگر تواناایم، اگر نیستیم.
اگر می‌دونیم چی می‌خوایم، اگر نمی‌دونیم. اگر می‌دونیم کجاییم اگر نمی‌دونیم. اگر می‌دونیم چه درسته و اگر نمی‌دونیم.
و خلاصه کلی اگرِ دیگه…..

همه‌اش ما ایم. ما. اول و آخرش.

این که یه جای دیگه‌ی دنیا، یه سری آدم که تازه ما معتقدیم یه حشر و نشری هم از قدیم با ما داشتن، ظرف مدت 20-25 سال، دوبار با همه‌ی دنیا می‌جنگن (با همه‌ی دنیا مستقیم می‌جنگن، نه حتی مثل جنگ خودمون غیرمستقیم)، و در هر دو بار هم خیلی فجییییییع شکست می‌خورن، بعدش دوباره 50سال بعد، می‌شن بزرگترین صادرکننده‌ی اقتصادی جهان!!!، بزرگترین صادر کننده‌ی اقتصادی جهان!!!!
اصلا حسی دارین که چه‌طوری می‌شه از آمریکا و از اون بدتر چین!؟!؟!؟!؟! تو صادرات سبقت گرفت؟
اون‌هم نه یه‌سال، دو سال، پننننج سال متوالی!!!!!!

وقتی این خبر رو تو رادیو شنیدم کف کردم!! گفت: «چین بالاخره موفق شد با پشت سر گذاشتن آمریکا در رده‌بندی صادرات کالاهای تجاری، به جایگاه دوم برسه!!!!!» همین‌طور که داشتم فکر می‌کردم یعنی آمریکا اول نبوده؟!؟ گفت:
«آلمان برای پنجمین سال متوالی در ربته‌ی نخست ایستاد».

به خدا این نه نژادمون ربط داره، نه به دینمون، نه به اعتقاداتمون و نه به هیچ‌چیز دیگه که هی فقط می‌اندازیم تقصیرش. این فقط به خودمون ربط داره. فقط به خودمون.

عجیب نیست که ما مدعی‌ای هستیم که باهوش‌ترین مردم دنیاایم، بهترین دین رو داریم. با افتخارترین گذشته رو داریم، با اخلاق‌ترینیم، بشر دوست ترینیم، مهمان‌نواز ترینیم، و کلا تواناترینیم، ولی وضعمون از کسایی که حتی تو یکی از این موارد هم ادعا ندارن بهتر نیست!؟

کجاییم؟ چرا بیدار نمی‌شیم. چرا فکر نمی‌کنم اگر ما واقعا می‌تونیم که این تونستن نیست. اگر هم نمی‌تونیم که خوب دیگه هیچی. دیگه این‌قدر منم منم نداره که….

همه‌ی این‌هارو به خودم می‌گم. به خودم که که فقط چپ و راست غرغر می‌کنم. به خودم که فقط منتظرم بقیه بیان یه کاری برام انجام بدن. ولی نمی‌دونم چة‌قدر فایده داره.

عجب روزی

امروز گوشیم 16بار زنگ خورد!! دیگه حالم از صدای زنگش داره به هم می‌خوره.

دوباره نصفه شبی

پژمان می‌گفت: «چرا این ترم تموم نمی‌شه»…

ای بابا، من نمی‌فهمم این زمان پروژه‌ها رو که تمدید می‌کنن، خوبه یا بدهCrying

ای بابا، من چه‌قدر غر می‌زنم!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم دارم دیونه می‌شم! بعضی وقت‌ها هم فکر می‌کنم دیوونه شدم!
بعضی وقت‌ها هم می‌فهمم که دیونه شدم!

فردا 2تا آزمونک (quiz) داریم! هیچ‌چی هم بلد نیستمSad تمرین‌های ACN رو هم ننوشتم، برای faultهم که هیییییییییچ کاری نکردم  Crying
بعضی وقت‌ها به خودم می‌گم آخه نونت نبود، آبت نبود، دیگه دوباره درس خوندنت چی بود!؟؟!
ولی نه، نه… انی اعلم ما لا تعلمون®…

ولی خداوکیلی این امیر رو که می‌بینم شاااخ در میارم!
من نمی‌فهمم آخه چه‌طوری می‌رسه 2-3تا کارو تو شرکت با هم انجام بده، تازه داره دکتر هم می‌شه، تازهههههه، زن و بچه‌هم داره….
بعدش می‌ری تو facebook می‌بینی مافیاش* مرحله‌ی 16است  Crying
از همه مهمتر این‌که تاحالا ندیدم غر بزنه!! آخه مگه می‌شه غر نزد و زندگی گذروند Thinking

خلاصه که امیرجان، اگر از فردا دیگه حتی نرسیدی غذا هم بخوری بدون من چشمت زدم Big Grin

 

===============
* با این که از این facebook اصلا خوشم نمی‌اومد، ولی این این مافیاش بد معتااااااااد می‌کنه ….

اوضاع پریشان

من دارم دچار از خود بیچارگی فلسفی یا به عبارتی یاس وجودی می‌شم.

یه وقت‌هایی معتقد بودم که اگر چیزی رو بدون تغییر، 1000بارهم انجام بدی، بازهم همون نتیجه‌ای رو می‌گیری که دفعه‌ی اول گرفتی.
هنوز هم معتقدم، اما نمی‌دونم چرا فقط هی معتقدم، بعدش بازم معتقدم و معتقدم و معتقدم…
یعنی خوب به جای این معتقد بودن، نمی‌دونم چرا سعی نمی‌کنم یه‌کم تغییر ایجاد کنم.

البته یه نصفه بار به کارایی کردم، ولی خوب چون نصفه بود خیلی کارگر نیفتاد.

این محمد هم با این‌که خیلی عقل درست و حسابی نداره(خداکنه این رونخونه)، اما یه وقت‌هایی یه حرفای قشنگی می‌زنه.
چندوقت پیش می‌گفت: «زندگی یه وقت‌هایی بد جدی می‌شه، و دیگه نمی‌شه شوخی شوخی ازش گذشت».

بابا هم همین‌رو یه‌جور دیگه می‌گن: «آره پسر، تاحالا جای تسفت ن***یدی که بهت ترشح کنه بفهمی دنیا دست کیه….»

یه وقت‌ها خیلی وحشت می‌کنم. امشب هم از اون شب‌هاست، اصلا هم حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو ندارم. حتی حوصله‌ی خوابیدن هم ندارم.
قرار فردا هم که کنسل شد، کلی رفته بودم قاقالیلی خریده بودم و دلم رو خوش کرده بودم که یه حال و هوایی عوض می‌کنم.

امروز کلا روز بیخی‌ای بود. اون از صبح که ماشین من‌رو وسط راه گذاشت (بله، دقیقا همین‌کارو کرد) و این‌بار مجبور شدم پارکش کنم و با تاکسی برم تا شرکت، این‌هم از عصری که حتی حوصله‌ی تاکسی گرفتن رو هم نداشتم. زیر بارون تا خود خونه پیاده اومدم…

الان‌هم دلم می‌خواد مثل دختر بچه‌هایی که شکست عشقی خوردن Nerdبشینم زار زار گریه کنم.

 

image

نمی‌دونم چرا این‌دوتا همیشه با هم میاد تو ذهنم:

image

+18

لطفا زیر 18 نخونن که می‌خوام فحش خار و مار و عقرب رو بکشم به این ....

اصلا نمی‌دونم باید به چی یا کی فحش بدم، فقط می‌دونم که می‌خوام فحش بدم..

.

.

.

.

.

ای تف به قبر پدر این مرفی که درست شب امتحانی که باید زرت-زرت به‌خاطرش بری تو این اینترنت کوفتی، اینترنتت قطع می‌شه..

زنگ زدم service providerام، یکی داشت اون پشت داد می‌زد:

حسسسسسسسسسسسسسن

 

پی.اس: اینارو از شدت خشم! offline نوشتم که به‌محض راه افتادن ارتباطم پست کنم...