‏نمایش پست‌ها با برچسب یادآوری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادآوری. نمایش همه پست‌ها

امروز

امروز صبح تا عصر اتفاق عجیب‌غریبی نیفتاد. عصری رفتم پیش محمد. یه 2-3 ساعتی تو سروکله‌ی هم زدیم، بعدشم رفتیم با هم پیک-نیک!!!
یعنی قرار نبود بریم پیک-نیک، ولی خوب، پیش اومد!! یه 1-2ساعت پیاده‌روی کردیم و یه بستنی و 3-4تا آب میوه و یه آب‌جو (البته محمد نخورد!) خوردیم و برگشتیم خونه. هوا خیلی گرم بود، من که کلی عرق کردم.

اون‌جایی رفتیم پیک‌نیک خیلی شلوغ بود. یه سری هم جیغ‌و و داد می‌کردن. یه سری هم هی سیگار می‌کشیدن و تو صورت هم فوت می‌کردن و گریه می‌کردن. بعضی‌ها هم می‌دویدن. بعضی‌ها هم ناسزا می‌گفتن.

تو اون وسط یه 2-3تا از هم‌کارا رو دیدیم. اصلا انتظارشون رو نداشتم. کف کردم. آی مین ایت!! ککککف کردم.
بعضی‌ها خیلی این‌کارن به خدا. خدا خیرشون بده. کاش دست ما رو هم بگیرن.

می‌گن وفتی کوسِ جنگ می‌زنن مرد و نامرد از هم شناخته می‌شن.
راست هم می‌گن. راست می‌گن.
و بعضی‌ها خیلی مردن. خیلی. حتی اگر جسه‌شون خیلی ریزه‌است. حتی اگر اسمشون دخترونه‌است. ای خوشا به غیرتتون. ای دمتون گرم و ای‌کاش من‌هم به‌جای این همه زبون برای گفتن و انگشت برای نوشتن،  یک دهم همت و غیرت و مردونگی شما رو داشتم.

سعیکم مشکور….

 

وقتی داشتیم بر می‌گشتیم، احساس می‌کردم دارم خیانت می‌کنم. به همه‌ی کسایی که وایستادن. نمی‌دونم تا کجا. ولی قطعا خیلی بیشتر از یه بستنی و آب‌میوه خوردن…..

الان‌هم از رو وجدان درده که دارم این‌ها رو می‌نویسم.

و دیگر هیچ (TM)..

این رو دیروز از بچه‌ها امروز فرستاد

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود


وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد...


از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب


من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش


زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود


خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر


وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد

 

مهدی اخوان ثالث

آخر الزمون شده

دیگه واقعا حالم داره از همه چیز به هم می‌خوره.

و از همه بدتر آدم‌هایی‌اند که خودشون رو زدن به خواب:

«صم بکم عمی»

پیرمرد با عصاش جلوی عباس رو گرفت و گفت:

 

image

جو (اتمسفیر!)

- تو به کی رای می‌دی؟
- بابا این که از اونم بدتره…
- تو فکر کردی اصلا فرقی داره؟!
- این‌هم از آدم‌های خودشونه!
- بابا می‌دونی اون فلان موقع چه‌کارایی کرده؟
- تو می‌دونی فلان‌کارا همش زیر سر این بوده؟!
- اِ؟ اگه راست می‌گه تا حالا کجا بوده؟
- اون تو فلان جا چه گلی به سر مردم زده که حالا بیاد این‌جا؟
- برو بابا دلت خوشه… من که اصلا رای نمی‌دم.
- همه‌شون سر و ته یه کرباسن…
- حالا کیا کاندیدن؟!!
- دیشب مصاحبه‌اش رو دیدی؟ من که خیلی کیف کردم..

این‌ها همه حرف‌هایی‌اند که این‌روزها این‌ور و اون‌ور می‌شونیم. به قول تلویزیون، فضا انتخاباتی شده!
همه جا پوستر و عکس‌های گنده‌ی نامزدهاست. شعارهاشون هم که الی ماشاالله…
رادیو و تلویزیون هم که تو روز حداقل یه برنامه در این مورد دارن. حالا بگذریم که به قول محمد این‌دفعه داران سعی می‌کنن خیلی هم تو بوق و کرنا نکنن.

احتمالا همه‌اش طبیعیه. وقت جام جهانی هم که می‌شه همه چی بوی فوتبال می‌گیره. حالا دیگه این‌که جای خود داره.
اگر قضیه سیاسی نبود و بعدا عواقب نداشت، حتما الان چیپس انتخاباتی و بستنی ریاست‌جمهوری‌ای هم داشتیم!!
می‌گن همه‌جای دنیا هم همین‌طوریه. شایدهم اصلا درستش همین باشه، نمی‌دونم. مردم ما هم که به نظر میاد از همه‌ی دنیا سریع‌تر جوگیر می‌شن:
یه‌سری خیلی آتیشی‌اند. روی ماشین 60میلیون تومنی‌شون رو پر می‌کنن از عکس‌های کاندیدای مورد علاقه‌شون...
بعضی‌ها هم منتظرن ببینن بعضی‌های دیگه چی‌می‌گن و چی‌کار می‌کنن…
از اون‌طرف هم یه‌سری دیگه به این‌که شناسنامه‌شون تمیزه و اصلا مهر انتخابات توش نخورده افتخار می‌کنن…

تو این وسط چیزی که خیلی رو اعصاب من می‌ره، اینه که بعضی از ما اصولا یه عمری غر می‌زنیم و نق نق می‌کنیم و به زمین و زمان فحش می‌دیم(من خودم اصلا این‌طوری نیستمااااااااااا)، اما اصلا حاضر نیستیم خودمون کوچکترین حرکتی کنیم و سعی داشته باشیم که یه‌کاری کنیم که وضعمون بهتر بشه. وضع خودمون. همش فکر می‌کنیم آخرش هرچی بشه رفته تو پاچمون.
شایدم‌هم منتظریم یکی بیاد اوضامون رو بهتر کنه. شاید دنبال یه امام خمینی دیگه می‌گردیم. یکی که حداقل خودش بدونه چی می‌خواد!

انصافا رای دادن چه‌قدر سخته یا چه ضرری داره؟ یا رای ندادن چه فایده‌ای داره؟ با رای ندادن، یا رفتن و جک نوشتن تو برگه‌ی رای، یا خالی انداختن اون، چی‌رو می‌خوایم اثبات کنیم؟ جز اینه که بی‌تفاوتی‌مون رو نشون می‌دیم؟
یکی می‌گفت: «این نشونه‌ی اعتراضه!» این‌هم حرفیه، ولی به قول یه بنده‌ی خدا، تصمیم‌مون رو بگیریم، اگر می‌خوایم زاپاتا باشیم، اگر می‌خوایم انقلابی عمل کنیم، عمل کنیم. نمی‌شه چهارسال بشینی، بعدش سرانتخابات، یادت بیفته که اعتراض داری و می‌خوای مبارزه منفی کنی. نری رای بدی. این بیشتر شبیه قهر کردنه. قهر کردن یه بچه و نخوردن غذا، نه اعتصاب غذای تو زندان که تیتر 100تا روزنامه بشه.
اگر می‌خوای مبارزه کنی، اگر می‌خوای نشون بدی معترضی، باید امام حسین بشی، باید امام خمینی بشی. باید مدرس بشی. باید امیرکبیر بشی. اگر نه، فقط سر خودت کلاه گذاشتی. 100 که نشدی هیچ، 60 هم گیرت نمیاد.

حالا البته نمی‌خوام بگم که بین این آدم‌ها کسی هست که انتخابش باعث می‌شه اوضاع یک‌هو از این رو به اون رو بشه و همه راضی بشن. ولی واقعا این‌طور هم نیست که همه یه‌جور باشن و یه‌طور فکر کنن و یه‌جور عمل کنن و خلاصه هیچ فرقی بین انتخاب شدنشون نباشه.
فکر نمی‌کنم کسی معتقد باشه که این 4 سال اخیر با 8 سال قبلش و 8 سال قبل از اون فرق نداشته. چه کسایی که تو این 4 سال بهشون خوش گذشته، چه کسایی که خون خونشون رو خورده.

از اون‌طرف کیه که رفته باشه و ببینه اصلا چی بشه دیگه نمی‌گه اوضاع بده! کیه که همین الان اگر بهش بگن: آقا اصلا شما انتخاب کن نظام سیاسی‌مون و حکومتمون چه‌طوری باشه و کی تو راس امور باشه، یه جواب درست داشته باشه پاش هم وایسته و بعدا دوباره غر غر نکنه؟
اظهار نظرها رو که می‌بینی و می‌شونی، دوست داری گریه کنی. خیلی کم پیش اومده که من یه‌جا یه نظری بشنوم که واقعا از دو-دو تا چهارتا اومده باشه. این خیلی بده. خیلی درد داره.
نمی‌دونم، شاید از راننده‌ی تاکسی، فروشنده‌ی مغازه و خلاصه مردم عادی که 100تا مشکل عاجل دارن و زندگی شیش-هیچشون(TM) کرده و فکرشون تو مسائل روزمره زندگی deadlock شده، چنین انتظارهایی توقع بی‌جا باشه. -بگذریم که تو دانشگاه‌ها هم خیلی اوضاع بهتر از این نیست- اما در هرحال، اگر اکثریت قشر جامعه رو چنین آدم‌هایی تشکیل دادن و واقعا اصلا نمی‌دونیم چی می‌خوایم، پس چرا ناراحتیم؟ پس چرا ناله می‌کنیم!؟
درسته که همیشه اوضاع می‌تونه بهتر باشه، اما اگر نمی‌دونیم چی می‌خواهیم، پس چرا فکر نمی‌کنیم همین که داریم خوبه !!

یه‌بار ابراهیم نبوی، نوشته بود:

… فرانسوی ها هم به ماری آنتوانت اتریشی تبار افتخار می کنند، هم به ناپلئون افتخار می کنند که سلطنت را از بین برد، هم به دانشجویان انقلابی که در 1968 باعث سقوط دولت دوگل شدند، هم به ژنرال دوگل….

…ما ایرانیان به حکومت قاجار افتخار نمی کنیم، چون فاسد بودند، به انقلابیون مشروطه افتخار نمی کنیم، چون غرب زده بودند، به رضا شاه و محمدرضا پهلوی افتخار نمی کنیم، چون دیکتاتور بوند، به انقلابی هم که علیه دیکتاتوری کردیم افتخار نمی کنیم، چون رهبران انقلاب خیانت کردند، به اصلاحات هم افتخار نمی کنیم چون رهبران اصلاحات هم خیانت کردند….

اصلا می‌دونیم چی می‌خوایم؟!

حالا این وسط وقتی مادریزرگم رو می‌بینم، کیف می‌کنم. درسته که به هیژ وژ(TM) کسایی رو که انتخاب می‌کنه قبول ندارم و معقدم که بدون فکر و فقط از روی احساسش عمل می‌کنه و همه‌اش فکر می‌کنه: انشاالله که پپسیه(TM)! بیشتر دنبالِ اینه که ببینه خانم جلسه‌ای کدوم نامزد رو تایید می‌کنه و فلان حاج‌خانوم به کی رای می‌ده. فکر می‌کنه کسی که سیده و پسر پیغمبره، حتما آدم خوب و تواناییه.
ولی بازهم برای خودش معیار داره. حداقل می‌دونه دنبال چیه. و البته از اون مهمتر اینه که با این‌که اوضاعش با هیچ معیاری عالی نیست، ولی بازم غرغر نمی‌کنه. از همه‌ی این‌ها مهمتر اینکه که یه‌کاری می‌کنه. این یه‌کاری کردن، به نظرم خیلی ارزشمنده. هرچند از اون ارزشمندتر اینه که بری و تحقیق کنی و چشم‌هاتو باز کنی و شاید اون این‌کارو نمی‌کنه، اما حداقلش اینه که فکر نمی‌کنه همه‌چی بازیه. فکر می‌کنه وظیفه‌اشه. تازه، باتوجه به سنش و مدل زندگی‌اش، خیلی هم نمیشه بیشتر از این ازش انتظار داشت.

آخرش این‌که کاش فکر می‌کردیم ببینیم چی می‌خوایم. کاش همه‌اش فکر نمی‌کردیم: از اولش‌هم بازنده من[ما] بودیم®…
کاش یه‌کاری می‌کردیم. (منظورم به غیر از نوشتن و ترغیب بقیه به انجام یه‌کاریه :D)

ما اکثر العبر

وقتی یه‌کاری رو به روش اشتباه تا آخرش انجام می‍دی، دیگه وقتی که موقع درست انجام دادنش هم می‌رسه، حال و حوصله‌ی انجام دادنش رو نداری…

یاد گذشته

ساعت از 4 گذشته، طبق معمول خوابم میاد ولی دوست ندارم بخوابم!
به قول عموم، ساعت بیلوژیکی بدنم به‌هم ریختهNerd (البت اگر چیزی وجود داشته بوده قبلا)

خلاصه گفتم بذار همین‌طور که نشستم، حداقل یه آهنگ گوش بدم، فولدر رو باز کردم و دنبالِ یه چیز غیرتکراری گشتم. اون آخر 2تا فایل بود که روشون نوشته بود: Track-01 و Track-02 Thinking یادم نمیومد چی‌هستن. لذا به این امید که خیلی تکراری نباشن، بازشون کردم …

ولی کاشکی کلیک نکرده بودم، یهویی همه‌ی دنیا سرم خراب شد. «دچار حالی عجیبی شدم، حالی که سال‌ها فراموشش کرده بودم، حالی که فقط زمان حمله بهم دست می‌داد» (TM) :

image

نه‌خیر، من دیگه واقعا پیر شدم!

بیا، این‌هم یه نشونه‌ی دیگه از پیر شدن!

تا پارسال، من جزو اون دسته بودم که وقتی یکی می‌گفت: «ای باباااا، آخه این‌هم شد کااااار.. ترق ترق ترق…، بچه مگه مرض داری بی‌خودی مردم رو می‌ترسونی؟!؟!» می‌گفتم: «یعنی چی؟!؟ خوب چه اشکالی داره، دارن تفریح می‌کنن دیگه. حالا 4تا تق و توق که دیگه این‌قدر ترس و لرز نداره. دیگه به همه‌چی که نباید غر زد!» و خلاصه قال کذلک®…

الان که داشتم تو راه می‌اومدم، هی می‌گفتم: «ای باباااا، آخه این‌هم شد کااااار.. ترق ترق ترق…، بچه مگه مرض داری بی‌خودی مردم رو می‌ترسونی؟!؟!»

حافظ

چند(ین) سال پیش بود، رفته بودم برای کار پشتیبانی پیش یکی از مشتری‌ها.
وقتی توی نگهبانی منتظر هماهنگی بودم، چشمم خورد به یه مصرع از حافظ که زیر شیشه‌ی میز نگهبان بود: 

image

 گویند سنگ لعل شود در مقام صبر 

پیش خودم گفتم: ای بابا، از حافظ بعید بود یه همچین شعر پشت کامیونی بگه‌ها..

آخه برادر من، گفتن که با صبر مشکل‌ها حل می‌شه، اما آخه نگفتن چه‌قدر باید صبر کنی که... بعضی وقتی واقعا صبر ایوب هم برای رفع یه‌سری مشکلات کمه.
این هم از اون حرف‌هاست‌ها...
از همونایی که نمی‌شه، ولی اگه بشه چی می‌شه*!!!
خلاصه کلی حالم گرفته شد.

تا این‌که یه بار گفتم یه سری به دیوانش بزنم، ببینم آخه چی شد که یه همچین شعر درپیتی سرود.

شعر رو پیدا کردم، مصرع دوم رو که خوندم خشک شدم!!!!!!
شروع کردم به بع بع کردن ...

image

         آری شود، ولیک به خون جگر شود

=============================================================

* آقای رفیعی، معلم علوم کلاس دوم راهنمایی‌مون، می‌گفت:
یه بابایی نشسته بود کنار دریا، داشت یه قاشق-یه قاشق از تو ظرف ماستش، ماست می‌ریخت تو آب و هم می‌زد.
ازش پرسیدن چه می‌کنی؟ گفت دوغ درست می‌کنم!!
گفتن: آخه این‌جوری که نمی‌شه!!
گفت: می‌دونم نمی‌شه، ولی اگر بشه چی می‌شه...!!! می‌شه همه‌ی دنیا رو باهاش دوغ داد!!!