تکراری

یه‌‍بارم قبلا گفتم، اگر فردا یه جلسه‌ی سخت داشته باشی، کانتنتی‌هم براش آماده نکرده باشی، تا ساعت 2 شب هم بشینی و powerpointات باز باشه و هی فکر کنی که توش چی بنویسی ولی چیزی به ذهنت نرسه، توی صندوق پستیت‌هم 291 ایمیل نخونده داشته باشی، شب(های) پیش قبل هم خوب نخوابیده باشی، مطمئن هم باشی که اگر همین الان هم بخوابی صبح بازم دیر پا میشی، 100تا کار هم تو خونه ریخته باشه سرت، و خلاصه یعنی که کان‌لم‌یکن‌شئ‌مذکورا® شده باشی، اون‌وقت ‌چی‌کار می‌کنی؟!؟

خوب معلومه (شایدم معلوم نیست!) اول یه پست می‌زنی، بعشدم می‌شینی فیلم می‌بینی!!

قال کذلک®.

بدون شرح

دو سه روزه مچلم که چرا شبکه‌ی دستگام از کار افتاده! هرکاری هم می‌کردم درست نمی‌شد. حتی System Restore هم افاقه نکرد!!!

بعد از کلی سعی و تلاش، بالاخره فهمستم که اشکال از این کسپرسکی (خودتون درست بخونید، به من چه) پدرناله‌است!

یه کم گشتم توش ببینم پیدا می‌کنم چشه، چیزی نیافتیدم.

امشب همین‌طوری گفتم کلیک کنم رو این گزینه‌اش ببینم درست می‌شه یا نه:

Unblock Network  Traffic

آره درست شد، چه‌طور مگه(TM)؟! Nerd

اطلاعیه

باتوجه به این‌که چندی است دوستان و آشنایان به انواع مختلف سعی در تشویش اذهان عمومی دارند تا بلکه بتوانند از قِبل آن مویی از خرس کنند، بر خود لازم دیدم تا خبر مفقودالاسر شدن راوی را به سمع و نظر همگان و اطلاع عموم (و البته زن‌عموم) برسانم.

طبق خبرهای واسله، دیری است که نامبرده به منزل رفته و تا کنون رجعت نیافته است، به نظر می‌رسد وی به دلایل امنیتی و تا اطلاع ثانوی مفقود گردیده‌اند!

از کلیه‌ی کسانی که از این عنصر معلوم‌الحال(TM) خبری در دست دارند خواهشمندیم با در سینه نگه‌داشتن خبر خود، قومی را به ناراحتی و نگرانی نیندازند.

 

پی.اس: صد البته که غیبتِ کبریِ نامبرده کاملا اتفاقی بوده و به‌هیژوژ(TM) ربطی به شام و این‌چیزا ندارد.

من هنوز زنده‌ام (بی‌خودی خوشحال نشین!!)

یه مدت بود دچار سلف‌سانسوریزم حاد شده بودم! هروقت می‌اومدم بنویسم آخرش پست نمی‌کردم. بس که غر می‌زنم آخه!!
نشستم یه مرور کردم پست‌های خودم رو دیدم از هر ده تا دوازده‌تاش غره! لذا دیگه می‌نوشتم، اما پست نمی‌کردم (نه TNT نه DHL). حالا هم گفتم بعد این همه مدت بیام یه پست برنم، توش غر بزنم از این‌همه غر زدن (خدا دکتر رو بیامرزه، به قول اون این جمله خودمتشابه بود!!)
حالا بگذریم از این مقدمه.

کار کردن تو شب رو دوست دارم. احساس می‌کنم کارایی‌ام شب‌ها بیشتره.
خوابیدن رو دوست ندارم! نمی‌دونم چرا!!
نه این‌که فکر کنید من چه‌ققققدر اکتیو‌ام که حتی شب‌ها هم دوست ندارم بخوابم، اتفاقا چون تو طول روز دوزار(TM) کار نمی‌کنم این‌طوری می‌شه. باز شب حداقل یه اپسیلون کارام پیش‌می‌ره. اگر از زمانم تو طول روز درست استفاده می‌کردم، شب‌ها هم مثل بچه‌ی آدم می‌تونستم بگیرم بخوابم.
از این هم بگذریم.

خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که زمان تو تصمیم‌گیری خیلی مهمه! یعنی بهترین تصمیم‌ها تو بازه‌ی زمانی معتبر گرفته شدن، درواقع وقتی زمان مربوط به یه مسئله می‌گذره، دیگه هر تصمیمی هم که درموردش بگیری اشتباهه.
حالا الان حسش نیست، بعد بیشتره می‌گم در این مورد.

دیروز یه مسافر از شیراز داشتیم، گفته بودن 4:30 از اون‌جا حرکت می‌کنه. من‌هم همین 4:30 از خونه راه افتادم، ترافیک خیلی فجیع بود، هوا هم بارونی. ساعت 5:06 زنگ زدم اطلاعات پرواز که ببینم هواپیما کی می‌شینه، خانم اول گوشی رو برداشت و سریع هولد کرد. بعد از چندین ثانیه، گفت: «اطلاعات پرواز مهرآباد، بفرمایید:»
- سلام و خسته نباشید، خانم ببخشید می‌خواستم ببینم پرواز شیراز کی به زمین می‌شینه؟
- چه شماره پروازی؟
- شماره پرواز رو ندارم متاسفانه، ولی ساعت 4:30 از اون‌جا حرکت کرده.
- [با لحن تند] نمی‌شه، باید شرماةیچ پرواز رو داشته باشین.
-[با تعجب] خانم مگه چندتا هواپیما امروز ساعت 4:30 از شیراز راه افتادن؟
- [با حن تندتری] زیادن آقا، زیادن. بعدشم هرچی هواپیما داشتیم نشسته، تا ساعت 6:00 دیگه هیچی نیست!
- [با حالت سگ‌خوردی] باشه، ممنون.

بالاخره با کلی مکافات ساعت 6:00 رسیدم فرودگاه، داشتم می‌رفتم تو پارکینگ که موبایلم زنگ زد. مسافرمون بود!!!! هواپیماشون ساعت 5:40 نشسته بود!!!!!!!
کفرم در اومد. دوباره زنگ زدم اطلاعات پرواز که لامصبا، اون از طرز برخوردتون، این‌هم از اطلاعات دادنتون، مسافر من 20 دقیه‌است این‌جا معطل شده…
اما جالبه که بدهکارم شدم!! می‌گفت اطلاعات اشتباه ندادم!!!!
گفتم برو بابا….

دیگه خیلی خوابم میاد، می‌ترسم چرت‌وپرت(تر) بنویستم، بهتره برم بخوابم.

گودنایت

چند وقت بود غر نزده بودم، گفتم نگین لال شده

می‌گفت: «آدم‌هایی که درست و حسابی شنا بلد نیستن رو دیدی؟! برای یه‌کم جلو رفتن، این‌قدر دست‌و پا می‌زنن که خسته می‌شن. حالا نمی‌دونم مدل کار کردن ما هم همین‌طوری که خسته می‌شیم، یا واقعا کارها خیلی زیادن»

من هم الان همین‌رو می‌خواستم بگم. ولی دیگه چون قبلا یکی گفته نمی‌گم.

-

Mayday, mayday, mayday, I’m hit. I’m hit.

بازم همین‌جوری

تا حالا شده حرف‌هایی بزنی که خودتم بهش اعتقاد نداشته باشی؟!
مثلا بری تو یه جمعی از چیزی دفاع کنی که خودت هم اگر جزو شنونده‌ها بودی خیلی بهت نمی‌چسبید (یا حتی بدتر اون جزو منتقدین می‌شدی) و از بد حادثه داری به نقعش رای می‌دی؟

خیلی حسِ بدیه. خیلی. خصوصا بعدش. و خصوصا وقتی احساس می‌کنی داره برات عادت می‌شه.