بعضی وفتها فکر میکنم که این خارجیها هم ایرانیاندها…:
امروز صبح پاشدم برم سر پروژه، ولی چون ماشین نداشتم و خونه هم ماشین خودشون رو میخواستن، مجبور شدم پیاده گز کنم.
تو این چندوقته که ماشین ندارم و مجبورم پیاده برم، به چیزای جالبی بر میخوردم. دو تا نمونشون امروز اینا بودن:
اول یه مجله بود توی کیوسک روزنامه فروشی که روی جلدش نوشته بود:
«همراه با پوستر فرزاد حسنی»
نمیدونم چرا عکسش رو نگرفتم. شاید برای اینکه حواسم رفت یه چندتا مجلهی دیگه و تو اون یکی-دو دقیقهای که میخشون بودم هی میگفتم: « فتبارک الله احسن الخالقین…..» *
دومیاش هم این بود:
درمورد این دومی، من 2تا چیز برام روشن نشد؛
اول اینکه «خواهران بدحجاب» دیگه چه صیغهایه؟!؟
ثانیا چهطور میشه از ورود یه نفر معذور بود؟!؟
کاش بقیه مثل من فقط بلغور نمیکردن.
کاش یهکم میفهمیدیم چی میگیم.
کاش یهکم میفهمیدیم اصلا چی میخوایم.
------------------------------------------------------------------------
* پیدا کنید پرتغال فروش را….
برچسبها: عجیبا غریبا، ما 0 نظرات
پنج روز گذشت. اصلا فهمیدی؟
کلی کار داشتم که تو این تعطیلات انجام بدم. کلی نقشه کشیده بودم. ولی اگر اینطوری بخواد پیش بره، همون کارای معمولی و تمرین و مشخشبهایی که دادن رو هم نمیتونم انجام بدم.
خیر سرم میخواستم علاوه بر مرور درسهای عادی، اون ارتباطات داده که سر کلاسش استاد رو مثل کسایی که دارن چینی حرف میزنن نگاه میکنم، بخونم.
تازه، بازم خیر سرم میخواستم بشینم این 299-70 رو هم بخونم که بعد از تعطیلات امتحان بدم.
ظاهرا اینطور که بوش میاد، بدجوری کور خوندم. فعلا که تقریبا یک هفتهاست هیچ کار مثبتی انجام ندادم، از 5ام هم که در خدمت پیمانیم سر پروژه.
الان تو خونه نشستیم و در راستای پروژهی خالهبازی، منتظریم مهمون بیاد. از سر و صداها معلومه که قراره شام هم بمونن. ولی اصلا حوصلهی مهمون رو ندارم الان . اصلا حوصلهی خودم رو هم ندارم! کلی چندوقته خیلی بیحوصله شدم، نمیدونم چرا (دروغ میگم عین سک، قشنگ میدونم چرا، خودمرو زدم به اون راه. بلکه گول بخورم اینطوری).
یادی از اون رفیق سفر کرده (در شرف سفر) میکنم بلکه تسلیبخش خاطر بیخیام شود: زکی (TM)
برچسبها: دفترچه خاطرات 0 نظرات
امروز روز اول خالهبازیهای عید بود. صبح پاشدیم بریم خونهی یکی-دوتا از فک و فامیلها، وسط راه که رسیدیم، دیدیم هیژکدومشون نیست. برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم خونه، فهمیدیم که چرا اونایی که ما میخواستیم بریم خونشون خونه نبودن، چون اومده بودن خونهی ما
خداوکیلی من نمیفهمم این چه مسخره بازیایه!؟ توی 4 روز، همهی کسانی رو که حداقل یکسال ندیدی، بهصورت Burst Mode و یا حتیBrute Force! هفت-هشت بار میبینی. بعدش هم میره تا سال بعد که دوباره Cacheات خالی بشه!
حالا از این جالبتر، مدل دید و بازدیده که کاااااملا از سر بازکنیه: صبح پامیشی میری خونهی عمو بزرگه، میبینی عمو کوچیکه و عمهاینا هم اونجان. وقتی داری خداحافظی میکنی، به عمهاینا میگی: هستین ما الان بیایم خونتون؟! حالا یا میگن آره، یا میگن نه، اگر بگن آره که هیچی، داستان همینطور ادامه داره، اگر هم بگن نه که دلیلش اینه که اونا میخوان بیان خونهی شما، پس همگی پا میشین میرین خونهی شما. عمو بزرگه هم که میبینه فرصت خوبیه و دیگه هیچکس نیست که بیاد خونشون (دقت کنید که همه دارن میان خونهی شما) راه میافته که بیاد دیدن شما رو پس بده و به اصطلاح بازدید کنه.
و این داستان بهصورت recursive پس از خونهی شما برای سایرین ادامه پیدا میکند.
البته وقتی دقت میکنیم، میبینیم که خیلی هم چارهای نیست، وقتی باید یه دو جین آدم (n-خانوار) ، همدیگر رو بهصورت دو به دو ملاقات کنن، گراف همیلتونی اون شامل خیلی یال خواهد شد، که باید در 2-3 روز و بهصورت کاملا compress شده یا بهقول امروزیها MP3 (چون قدیمیها از MP5 استفاده میکردن که rate بالاتری هم داشت ) توسط الگوریتم فروشندهی دورهگرد پیموده بشه.
برچسبها: دفترچه خاطرات، عجیبا غریبا 0 نظرات
ساعت از 4 گذشته، طبق معمول خوابم میاد ولی دوست ندارم بخوابم!
به قول عموم، ساعت بیلوژیکی بدنم بههم ریخته (البت اگر چیزی وجود داشته بوده قبلا)
خلاصه گفتم بذار همینطور که نشستم، حداقل یه آهنگ گوش بدم، فولدر رو باز کردم و دنبالِ یه چیز غیرتکراری گشتم. اون آخر 2تا فایل بود که روشون نوشته بود: Track-01 و Track-02 یادم نمیومد چیهستن. لذا به این امید که خیلی تکراری نباشن، بازشون کردم …
ولی کاشکی کلیک نکرده بودم، یهویی همهی دنیا سرم خراب شد. «دچار حالی عجیبی شدم، حالی که سالها فراموشش کرده بودم، حالی که فقط زمان حمله بهم دست میداد» (TM) :
برچسبها: یادآوری، یالان دنیا 0 نظرات
این روزهای آخر سال خیلی روزهای سختی بود.
هم شلوغ بود، هم بعضی وقتها پیچیده.
از طرفیهم با سالهای پیش خیلی فرق داشت! نمیدونم چرا.
دیروز که تو شرکت با بچهها خداحافظی میکردم، اصلا حس خاصی نداشتم. کاملا یک عصر چهارشنبهی عادی بود. چهارشنبهسوری امسال هم همینطوری بود. خیلی شلوغ-پلوغ نبود. روزهای قبل و بعدش هم تقریبا هیچ خبری نبود!
یکی دوتا نظریه داشتم، اولیش این بود که من شرایطم عوض شده (بیا، دیدی گفتم پیر شدم ) و دیگه خیلی دنبال این چیزا نیستم. ولی جالب بود که همون عصر دیروز این خنثی شد! وقتی مدیرمون برگشت گفت: «عجب عیدیای امسال، اصلا انگار-نه-انگار!!» و همه بهشدت تایید کردن…
نظریه دوم این بود که کلا مردم دیگه حال و حوصلهی این چیزا رو ندارن!! این یهکم محتملتر بود. چون اولا شامل اون تیکه که خود من هم دیگه حوصله ندارم میشد، ثانیاً اینکه چهارشنبهسوری پیشواز و بدرقه نداشته باشده باید خیلی عمومیتر از اینحرفها باشه.
حالا اینکه چرا مردم دیگه حوصلهی این کارها رو ندارن، احتمالا دلایل زیادی داره و یکیاش حتماً همونیای که الان داری بهش فکر میکنه .
البته بهنظرم این قضیه ختم به عید و مسائل آخر سال نمیشه. امسال محرماش هم–به نسبت سالهای قبل- خیلی بیسروصداتر بود.
و اگر از من بپرسی میگم که هرسال داره اینچیزها کمرنگتر میشه. البته نمیدونم این خوبه یا بده. فقط امیدوارم آگاهانه باشه.
خصوصا که به نظر من، ما کلا اهل زیادهرویایم.
به هرحال که دیگه خیلی از امسال باقی نمونده. ولی امسال انصافاً سال خوبی بود. یعنی تقریبا یادم نمیاد(نمیآد) هیچسالی به این خوبی بوده باشه. امیدوارم برای همه همینطور بوده باشه و سال بعد از اینهم بهتر باشه.
بشمار…
برچسبها: دفترچه خاطرات 1 نظرات
بیا، اینهم یه نشونهی دیگه از پیر شدن!
تا پارسال، من جزو اون دسته بودم که وقتی یکی میگفت: «ای باباااا، آخه اینهم شد کااااار.. ترق ترق ترق…، بچه مگه مرض داری بیخودی مردم رو میترسونی؟!؟!» میگفتم: «یعنی چی؟!؟ خوب چه اشکالی داره، دارن تفریح میکنن دیگه. حالا 4تا تق و توق که دیگه اینقدر ترس و لرز نداره. دیگه به همهچی که نباید غر زد!» و خلاصه قال کذلک®…
الان که داشتم تو راه میاومدم، هی میگفتم: «ای باباااا، آخه اینهم شد کااااار.. ترق ترق ترق…، بچه مگه مرض داری بیخودی مردم رو میترسونی؟!؟!»